یه سالو چند ماهه ازدواج کردم شوهرم قبلش شغل ازاد داشت وضعش بهتر بود بعد به اصرار شریکش و پدرش مغازشونو جم کردن ک یه شغل دولتی خوب پیدا کنن اخه جفتشون مدرک فوق لیسانس دارن دقیقا یه ماه قبل عروسیمون کارشونو جم کردن یکی دوماه دونبال کار گشتنو هیچ خبری نیست و اون شریکش رفت اسنپ شوهرم منم هیچ بعد دوسه ماه نا امیدی از کار دولتی دیگ دنبال هرکاری بودن مهم نبود چی باشه ک جفتشون رفتن داخل بازار مبل امام علی
همه تعریف کردن ک شغل خوبیو وهمه از صفر رسیدن به صد چون خوب پول میده و بیمه داره و مزایا داره ولی همش الکی بود الان تغریبا یه ساله همونجا داره کار میکنه از سر ناچاری و نبود کار حقوقاشونو اصلا نمیدن هفته ایی ۲۰۰ خلاصه این یه سالو همینجوری سر کردیم ولی من دیگ خسته شدم هیچی به شوهرم نمیگم ولی دیگ تحمل ندارم پدرم وضش خوبه ولی پیششون جوری نشون نمیدم ک خیلی تو فشاریم ولی باز اونا کمکشونو میکنن خانواده شوهرمم همینطور الان دلم بچه میخواد ولی میدونم نمیشه از لحاظ مالی چون بیمه نداریم و خیلی چیزای دیگ
خلاصه اینکه خسته شدم همش میگم چرا من باید این مدلی زندگی کنم نتونم لباس توخونه بخرم (مثلا میگما)
دلمم واس شوهرم میسوزه مرد خوبیه بهش چیزی نمیگم ولیی بیشتر وقتا کارم گریس الان دوباره دنبال کار با زور پارتیو و فلان ولی جور نمیشه
میشه سر نمازاتون ماروهم دعا کنید؟
بنظرتون برم پیش سیدی چیزی برای دعا نوشتن ک کار پیدا شه حداقل بیمه داشته باشه