سلام دوستان.من چند سال پیش با یه پسری دوست شدم که پزشک بود.یه مدت با هم حرف زدیم و فهمیدم که خیلی رو اعصابمه.تا یه روز خوشحال بودیم ده روز ناراحت بودم.بعد یه مدت خواستم امتحانش کنم.بهش گفتم بیا خواستگاری.گفت شرایط ندارم.منم تموم کردم باهاش.
بعداز یه سال و نیم این در و اون در زد تا پیدام کرد.گفت میخواد بیاد خواستگاری.گفتم تو که شرایط نداشتی و الانم دانشجویی صاحب پول نشدی چی عوض شده.گفت دلم تنگ شده و اینا.من چون کلا دوسش نداشتمو از قیافش خوشم نمیومد رغبتی نشون ندادم.گفتم نه.ولی سریع خونوادشو فرستاد خواستگاری.بعدش کاشف به عمل اومد عقدنامه میخواست که نره سربازی و تخصص بخونه.خلاصه بازم به هم خورد.ولی این وسط مامانم خیلی خیلی اصرار داشت که قبول کنم.منم چندین بار بخاطر دل مادرم و چون تحت فشار بودم بر خلاف میل قلبیم بهش زنگ زدم گفتم بیا ازدواج کنیم.ولی گفت نه.چندین بار تحقیرم کرد.منم هر بار بیشتر ازش متنفر میشدم.ولی بخاطر دل مادرم بازم جلو میرفتم در حالی که داشتم عذاب میکشیدم.الان بعد یه سال بازم برگشته میگه بیا ازدواج کنیم.ولی من تحت هیچ شرایطی نمیخوامش.ولی مامانم مدام بازم داره اصرار میکنه و تهدید و گریه و دعوا.چیکار کنم که اوضاع درست بشه؟😔