دیشب با نامزد سابقم حرف زدم پدرم مخالفه میگه ایشون رفته دور دنیا رو گشته هیچ درس درست حسابی نخوانده پول درستی جمع نکرده حالا امده ایران ایشون در کار خودش جدی نبوده ونیست ۴۵سال سن داره ولی جدی نیست با توهم ازدواج کنه دو سه سال بعد میره باهم صحبت کردیم گفت نظر تو چیه گفتم حرفهای پدرم منطقی به نظرم میاد گفتم ما تو ایران شانسی برای ازدواج نداریم مگر اینکه بریم هردومون .بچه ها هر دفعه که به اینجا میرسه توی این یکسال گذشته یکدفعه میگه برو یک طوری رفتار میکنه انگار احساسش به من کافی نیست زیاد خودشو داغون نمیکنه برای من خیلی جای سواله اونهمه احساسات اولیه چی شده فکر میکنم واقعیت همینه که داره نشون میده مامانم میگه مردی زنی رو بخواد ولش نمیکنه
وقتی انقدر راحت میگه برو یعنی ته همه چیز هیچی بوده یعنی من فکر میکردم دوستم داره واقعا دوستم نداشته میگه اگه دوست نداشتم تلفنتو جواب نمیدادم به نظرم این ربطی نداره