نگو دوس دختر اینا فهمیدن ما اومدیم سفر خواستن اینا رو سوپرایز کنن
بی خبر پا شدن اومدن
رفیقم با ماشین رف دنبالشون تا بیارتشون
منم دیگ بالا نرفتم
اونا اومدن و سلام و احوال پرسی و ...
و رفتن تو اتاقی که من وسایلم اونجا بود
بعد که اومدن پائین ،من بدون اینکه جلت توجه کنم ،وسایلمامو جمع کردم اوردم پایین گذاشتم یه گوشه که تو دید نباشه
رفیقم اصرار کرد ک برم بالا بخوابم اما من قبول نکردم
رو مبل طبقه پایین گرفتم خوابیدم
فردا صب پاشدم
اماده شدم
پیاده راه افتادم تا کجااا
نیم ساعت پیاده رفتم تا نون و وسایل بگیرم
از همه چی گرفتم ،سنگ تموم گذاشتم
برگشتم اومدم تا وارد شدم دیدم صدا خنده و.... اونا تا کجا میره