شوهرم روز 27 اسفند گفت رییسش گفته باید همه روز تعطیل هارو بیاد منم خیلی خیلی ناراحت شدم خودمم کارمندم و خیلی ذوق عید و 4روز تعطیلیش رو داشتم . منم تو خونه کاری ندارم و دوست داشتم این 4 روز حداقل کنار همسزم باشم گفتم منم میام سه روز پیش رو رفتم . امشب شام مامانم مادرشوهرمو شام دعوت کرده خونش شوهرم و من تصمیم گرفتیم من برم خونه مامانم و شوهرم بره شرکت کاراشو انجام بده بیاد . رفت شرکت دوبار باهم درتماس بودیم دفعه آخر شوهرم گفت یه ساعت دیگه میام و یه کاری هم تونسته بود از نظر شغلی برای پدرش انجام بده و برام تعریف کرد و همش پای تلفن میگفت خیلی خوشحالم خیلی خوشحالم و های های گریه میکرد میگفت اشک شوقه. اخرش هم گفتم کی میای گفت یه ساعت دیگه و با شادی و خوشحالی تلفن رو قطع کردیم