من با خانواده شوهرم زندگی میکنم یعنی طبقه پایینشون خوانوادم تهران زندگی میکنن و خودم شهریار خیلی دوریم مامان شاغله وهم درس میخونه هم داداش کوچیک دارم الان هفته ۱۴بارداریم از اول بارداری خیلی هم پا درد داشتم هم کمردردومعده درد خیلی هم رو خونه حساسم اما نتونسم قشنگ برسم بهش دیگ تصمیم گرفتم کلا خونرو بریزم تا هم نی نی میاد خیالم راحت باشه هم هفته ها بره بالا سختر نشه برام من برای خانواده شوهرم خوب بودم نه بی احترامی کردم نه چیزی همیشه کمک حالشون بودم البته بگم خیلی چزوندنم ولی بخاطر شوهرم چیزی نگفتم خب منم فقط مامانم و دارم و ۲تا داداش دیشب خودشون دیدن من با این وضعم خونه چقد بهم ریختس تا۵ صبح کار کردم یه در خونمو نزدن گفتم عب نداره شاید صبح بیان از صبح مادروخواهرشوهرم رفتم خونه خالش فرش بشورن البته بگم اینا ۵تا خاله دارن همگی رفتن ۲تا فرش بشورن یک بار در خونمو نزدن خیلی ناراحت شدم من با این وضعم چرا دروغ بگم انتظار دارم چون منم کمک حالشون بودم تا الان خاله هاشم جوونن فک نکنین پیرن دلم گرفت هم از تنهایی خواستم فقط تخلیه کنم خودمو😔
برای سلامتی و تعجیل ظهور آقامون...حضرت عشق.... مهدی فاطمه صلوات.....شمایی که میخونی..🤨 تویی که دعات میگیره و ما خونه خریدیم از دعای خیرت،واسه سلامتی پسرم هم دعا کن😔
هروقتم هم خودم هم شوهرم بگیم شاید مثلا یه سال دیگ پولامونو جمع کنیم بریم تهران که به محل کار شوهرم نزدیکه مادرشوهرم میخواد سکته کنه میگه نه من از پسرم دور نمیشم پس چرا هیچوقت هوای پسرشو نداره😔