سلام خانمهای عزیز امروز شوهرم و من از صبح خونه هستیم دیگه کلا اعصابم ریخته به هم احساس خفگی میکنم هر چقدر به شوهرم میگم پاشو بریم تو پارک محله یه ذره بشینیم دلمون وا شه نمیره خودمم تنهایی نمی تونم برم امروز قرار بود با یه نفر برای کار صحبت کنم که نشد دلم خیلی گرفته. شوهرم میگه پاشو برو خونه پدرت ولی اونجا هم مثل اینجا خیلی دلم گرفته فقط دلم می خواد گریه کنم
برف هفت سالگی ام را به خاطر صدای مادرم دوست داشتم که می گفت پاشو ببین عجب برفی اومده برف ده سالگی را به خاطر تعطیل شدن مدرسه و خوابیدن کنار مادرم حتی یک ساعت بیشتر. برف چهارده سالگی را به خاطر تشویش امتحانات .برف هجده سالگی را به خاطر استرس کنکور و آینده !! برف بیست سالگی را به خاطر عاشقی . هیجان عشقی که در ذهنم تا ابد ادامه داشت اما از برف بیست و پنج سالگی به بعد برف ها فقط سرد بود و سرد بود و سرد…… و خاطراتی که هرگز تکرار نخواهد شد……