سلام خواهشا بخونید تا اخر
من معمولا با همسرم زیاد میریم مسافرت
خانواده ام فکر میکردن هرجا میریم باید اونارم ببریم جاریه خل و چل اینجوری عادت داده بود منم دیدم نمیتونم وقتی میان همه چیش ن حتی نفس کشیدنش ن با ماست برای همین دیگه یواشکی میریم بعد ک زنگ زدن میگیم فلان جاییم،دفعه آخری ک رفتیم به شوهرم گفتم مثل دفعه اول همه برای همه سوغاتی نمیگیریم قبول کرد چیزی نگفت، من یه خاهر و برادر دارم که واقعا در حق شوهرم خیلی خیلی خوب بودن به خصوصی خانواده خودم، ولی خانواده اون هروقت میرن مسافرت هیچی نمیارن برامون حتی یه چی برای پسرشونم نمیارن بعدشم که ب شوهرم میگه، میگه خب بابای من برای این چیزا پول نمیده در صورتی که اصلنم مرد خسیسی نیست گفتم نخیر مرد که اینچیزها سر در نمیاره زن باید بگه مامان جونت اصلا یادش نبود مارو، خلاصه دفعه آخری که رفتیم مسافرت برای خاهر و برادرم سوغاتی اوردم یه کم غر غر کرد ولی زور شدم
حالا برادر مجرد من رفته مسافرت کیش خب مجرده شغل هم نداره زنگ زد به من ک دستم خالیه زشت نیست چیزی براتون نیارن گفتم ن اصلا ما توقع نداریم.و.... خیلی ناراحت بود
منم عصر تنهایی رفتم یه چی برای خودمون خریدم، گفتم داداشم اومد بدم بهش که یعنی اون آورده
حالا مامانم میگه نکن عادت میکنه مردا اینچیزها حالیشون نیست، خب مامانم نمیدونه که دفعه آخر غرغر کرد تا براشون سوغاتی خرید فکر میکنه خودش خریده
مخام اینو ک گرفتم نشون شوهرم بدم ک دفعه دیگه رفتیم مسافرت زبون نداشته بگه من حرف داشته باشم
حالت بنظر شما چکارکنم، بدم یا نزارم عادت کنه از داداشم توقع داشته باشه؟