تو تاپیک قبلی گفته بودم بهم دروغ گفته بود با دامادشون نه با دوستاش رفته بود بهش زنگ زدم گفتم گف چی میگی با نگفتم دیگه بهت.منم گریه کردم گف برو گفتم چی گف برو دیگه منم زنگ زدم مامانمو بابام اومدن دنبالم ساعت 10بود ساعت 12شب اس درد درو باز کن
منم گفتم خونه بابامم کلیدای خونه رو نداشت گف غلط کردی رفتی اونجوری بمون حق نداری بیای منم گفتم خودت گفتی برو اولین بار بود که بهم بگه غلط کردی یا بگه برو
خداجونم مرسی ک منو آرزو ب دل نکردی ممنونم ازت که فرشته کوچولوتو فرستادی خیلیییی خوشحالم خودت مواظبش باش انشالله دامن همه مادران منتظر سبز بشه ب حق امام حسین و فاطمه زهرا خداااااااااایااااااااشکررررررررررت
نبایدمیرفتی منتظرش میموندی وقتی اومدباهاش حرف میزدی
خداجونم مرسی ک منو آرزو ب دل نکردی ممنونم ازت که فرشته کوچولوتو فرستادی خیلیییی خوشحالم خودت مواظبش باش انشالله دامن همه مادران منتظر سبز بشه ب حق امام حسین و فاطمه زهرا خداااااااااایااااااااشکررررررررررت
یه ساعته پیش اس داد آژانس میفرستم برا کلیدا مامانم گف دخترم پاشو برو خونت برگشتم اومدم با بابام .الانم هیچی نگفتیم به هم خوابیده خیلی دلمو شکسته هر چی دعوامون بشه آخرش من رفتم معذرت خواهی دیگه خسته شدم