عزیزم میدونم و میفهمم الان هرچی بگم حرف دل خودت برات مهمتره اما من هیچوقت یادم نمیره که چهارسال باهاش بودم و بی نهایت بهم علاقه داشت حتی تا لحظه آخر که تصمیمون رو جدی گرفته بودیم مثل الان شما مثلا منطقی فکر کرده بودیم که هیچ راهی برای یکی شدنمون وجود نداره, یکسال آخر من مردم, خدا میدونه چه شب و روزایی رو زار زدم تو تنهاییم, از خدا میخواستم بهم صبر بده, واقعا فکر میکردم دیگه ته خطم و چطور باید به یکی دیگه بگم دوسش دارم, چطور اجازه بدم یکی دیگه ببوسه منو و اصلا چطوری میتونم به یکی دیگه محبت کنم.... با همین طرز فکر همینجوری زمان میخریدم اما از یه جایی به بعد نمیدونم چطور شد که به خودم اومدم یعنی دیگه به اینده م فکر کردم, آخراش دیگه میرفتم تو حموم بلند عر میزدم همون عر زدنام منو به خودم آورد.... من میگم تو بددددترین شرایط یه راهی هست اگه دو طرف بخاطر داشتن همدیگه از یه چیزایی بگذرن اما اگه نخواستن بگذرن(خصوصا پسر) یعنی داره کوتاهی میشه...فکر کردن به همین قضیه بعدها باعث تنفرت هم میشه