بچه هاخواهرم خيلي مهمان نوازه اينجوركه هفته اي تقريبا ٥روزمهمون داره ازاول ماه رمضون گفته بودبياين خونمون تاديشب رفتيم مرغ پخته بودداخل تنورك وسالادووپلوماست وسبزي ونوشابه به نظرم همه چيزش كامل وخوب بودامروزظهرمادرشوهرم خونمون بود پرسيدديشب خوش گذشت منم گفتم بله عالي بودغذاراپرسيد منم کفتم مرغ يه دفعه شوهرم گفتش راستي ميگم نميدونم چرامرغاشون خوشمزه نميشه گفتم اتفاقا منوبچه هادوست داشتيم بعدگفتم امروزم ٢٥تاناهارمهمون داره دوباره بايدمرغ ميپخت يه دفعه شوهرم ميگه مامان البته حيلي راحتن خواهرش برنج ماست همه چيشون سادست مامانش گفت يعني چي گفت ماستشون ازاين كيلويي ساده هاست منم گفتم نه بابامن ماستشون راخودم كشيدم ازاين سطلي مغازه هابودمامانش گفتش يعني چه مگه شماماست چي ميخوريدشوهرم گفت نه بابامن ماست خوب ميخرم گفتم نه باباالان ظهري منم همون ماست مهدي راآوردم سفره يك كم بدم اوم ميخوام اومدخونه بهش بگم چه خوبه يادبگيريم ميريم مهموني برميگرديم پشت سفره كسي حرف نزنيم به نظرتون چي بهش بگم