2777
2789
عنوان

داستان زندگی من...

1948 بازدید | 102 پست

سلام

این داستان واقعی منه و هیچ چیزش دروغ نیست

اما اگر شما حس کردید دروغه یا دوس نداشتید که بخونید...اشکالی نداره❤

من تا حالا خواننده حرفای شما بودم و امروز دلم خواست باهاتون حرف بزنم و درد دل کنم...

اگر دوست داشتید حرفامو بخونید و برای ارامشم دعا کنید و اگر هم دوست نداشتیدنخونید اشکالی نداره اما بازم ازتون میخوام برای ارامش قلبم دعا کنید❤❤

قبل از این همیشه خواننده حرفا و داستاناتون بودم


شاید هیچوقت راهکار و حرفی نداشتم که بزنم اما امروز توی دلم حسی بود که میخواست حرف بزنه حرفایی که هیچوقتتتت هیچ جا و به هیچ کس نگفته...حرفایی که همیشه توی دلم مونده و هیچوقت کسی نبوده که بتونم اینارو بهش بگم تا حداقل کمی دلداریم بده کمکم کنه یا بتونه کنارم باشه و قضاوتم نکنه...اما شاید موندن این حرفا تو دل ادم حتی سخت تر از قضاوت شدن باشه!


خلاصه...


من شاغلم درامد نسبتا خوبی دارم اما توی زندگیم همیشه تنها بودم همیشه بین من و نزدیکام یه دیواری بوده که نمیذاشته صمیمی باشم یا بتونم کنارشون راحت حرف بزنم و درد دل کنم...


یه روزی توی زندگیم عاشق شدم مث همه ادما دلم لرزید و حس کردم خوشبخت ترینم


مشکلی داشتیم اما! ازم کوچیک تر بود چند سالی اما مهم نبود شایدم فکر میکردیم که مهم نیست کار درست و حسابی نداشت اما دوسم داشت اولین بار توی زندگیم حس میکردم کسی با همه وجود کنارمه پشتمه با وجود تمام استقلالی که توی زندگیم داشتم اون حس برام حس خوب و خاصی بود دوس نداشتم به هیچ چیزی فکر کنم به هیچ مشکلی به هیچ عیبی...


روزا میومدن و میگذشتن منم عاشق تر از همیشه دیوونه تر از همیشه!


میدونستم خیلی دوسم داره میدیدم


حس میکردم

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

ما باهم رابطه داشتیم...با رضایت خودم بود 


توو اوج عشق و حماقتم


بعدش کمی احساسم فرق داشت من دیگه مجبور بودم مجبور به همه چی شایدم فکر میکردم که مجبورم...


اما یه چیزی هیچ فرقی نداشت من هنوز عاشق بودم اونم عاشقم بود یا شاید من فکر میکردم که عاشقه...


میترسیدم


اگه دیگ منو نخواد چی؟اگه نیاد چی؟اگه بره چی؟اگه تنهام بذاره چی؟چیکار کنم؟


ضعیف بودم تنها بودم 


شاید تا اینجا فکر کنید من ادم ازادی بودم که اهمیت نداشته چه کاری انجام میدم نههه


خانواده من خیلی حساس رو این مسائل بودن انقد حساس که حتی موافق دوستی با یه پسر نبودن به هیچ عنوان...

اما منه احمق کاری کرده بودم که اصن قابل بخشش نبود بهترین راهکارم برای خودم که هر روز پیش خودم مرورش میکردم این بود که اگ یه روزی رفت من خودمو میکشم این بهترین کاره...


آخه همچی یجورایی واضح بود شایدم من خیلی غرق کتاب و فیلم بودم یا حتی این سایت که هروقت داستانی مث داستان خودم به گوشم میرسد اخرش ترک شدن بود...


اما پیش خودم میگفتم که دیوونه فکرشم نکن دوست داره...تنهات نمیذاره که اونا فرق داشتن 


پیش خودم میگفتم اونا فرق داشتن اونا که این همههههههه عاشق نبودن


حتما یه دوست داشتن الکی بوده


ما با اونا فرق داریم...

اون اتفاق تو چهارمین سال دوستیمون افتاد...


یجورایی باور داشتم که ما مال همیم 


یه احمق واقعی بودم...


خواهش میکنم سرزنشم نکنید خودم خوب میدونم که اشتباه بود یه اشتباه جبران نشدنی!


چند وقتی گذشت ته دلم دیگه قرص نبود خالی بود ...


عصبی بودم،میترسیدم و تنها بودم


همه اینا باعث شده بود مدام گیر بدم و غر بزنم که چرا شغل درست حسابی نداری چرا سرکار نمیری چرا چرا چرا...


اینا باعث شده بود بترسم و مدام بهش بگم...پس کی میای؟چرا نمیخوای تکلیفمونو روشن کنی چرا نمیای جلو چرا نمیای خاستگاری...


شایدم دوسم داشت اما خسته شد از دستم...نمیدونم

حالا بعد گذشت مدتی هنوزم قلبم تند میزنه و چقدر عذاب اوره گفتن اینا...

مدتی گذشت بهم گفت که به خانوادش گفته اما اونا مخالفن بخاطر اختلاف سنیمون...


من 4سال بزرگتر بودم! 


اونجا بود ک با همه وجوددددددددم احساس یه بازنده رو داشتم 

شاید دروغ میگفت شایدم نه...نمیددونم!


بهش گفتم خب حالا که خانوادت مخالفن باید چکار کنیم؟گفت من راضیشون میکنم


مدتی هم گذشت و خبری نبود 


منم حساس تر از همیشه مدام توی فکرم با خودم کلنجار میرفتم


از حق نگذریم تنهام نمیذاشت کنارم بود رفتارش کمی بد شده بود اما حرف رفتنی در کار نبود حرفا همه تم عاشقانه داشتو حرف از موندن بودو درست کردن همه چی...


یه کار پیدا کرده بود حقوقش کم بود اما خب همین که کار میکرد امیدوار کننده بود حس میکردم کمی مسئولیت پذیر شده که بعد مدتی رهاش کرد


میگفت من نمیتونم همچین جاهایی کار کنم من تحصیل کرده ام باید کارم درخور شان من باشه توام باید صبر کنی تا کار مناسبیو پیدا کنم....


هرچی بیشتر میگذشت ترسم بیشتر میشد


دوباره شروع کردم به گیر دادن و به قول اون نق زدنو و غر زدن!


گفتم که باید زودتر بیای من احساس خوبی ندارم...


شاید فکر کنید من ادمی بودم که اصن برام مهم نبود اتفاقات گذشته اما هم احساس گناه داشت خفم میکرد هم فکر این که اگر بره چه اتفاقی میفته

بهم گفت میام اما فقط با مادرم چون پدرم مخالفه و حمایتم نمیکنه هیچ گونه حمایتی


واگر که بخوایم عقد کنیم باید هر هزینه ای که هست رو خودم بپردازم...


پرداخت هزینه ها نکه سخت نباشه بود اما پیش خودم گفتم که حقمه نمیدونم چرا فقط خودمو سرزنش میکردم چرا اونو سرزنش نمیکردم


چرا فقط حق من بود؟ چون احمق بودم


پیش خودم گفتم پول هزینه میکنم که آبرومو بخرم اشکالی نداره...

شاید انقدر غرق این قصه تکراری بودم که فکر میکردم اگ این پای من مونده بعد رابطمون...بر خلاف تمام قصه ها و داستانای بقیه لابد داره در حق من بزرگترن لطفو میکنه...

همیشه همین بوده تو زندگیم انقدر عزت نفس پایینی داشتم که فکر میکردم الان داره بهم لطف میکنه که میگه عقدت میکنم به این شرط که همه چیزو خودت بخری از حلقه بگیر تا هرچیز دیگ ای که لازمه...

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843
2834
2835
پربازدیدترین تاپیک های امروز
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز