شاید دروغ میگفت شایدم نه...نمیددونم!
بهش گفتم خب حالا که خانوادت مخالفن باید چکار کنیم؟گفت من راضیشون میکنم
مدتی هم گذشت و خبری نبود
منم حساس تر از همیشه مدام توی فکرم با خودم کلنجار میرفتم
از حق نگذریم تنهام نمیذاشت کنارم بود رفتارش کمی بد شده بود اما حرف رفتنی در کار نبود حرفا همه تم عاشقانه داشتو حرف از موندن بودو درست کردن همه چی...
یه کار پیدا کرده بود حقوقش کم بود اما خب همین که کار میکرد امیدوار کننده بود حس میکردم کمی مسئولیت پذیر شده که بعد مدتی رهاش کرد
میگفت من نمیتونم همچین جاهایی کار کنم من تحصیل کرده ام باید کارم درخور شان من باشه توام باید صبر کنی تا کار مناسبیو پیدا کنم....
هرچی بیشتر میگذشت ترسم بیشتر میشد
دوباره شروع کردم به گیر دادن و به قول اون نق زدنو و غر زدن!
گفتم که باید زودتر بیای من احساس خوبی ندارم...
شاید فکر کنید من ادمی بودم که اصن برام مهم نبود اتفاقات گذشته اما هم احساس گناه داشت خفم میکرد هم فکر این که اگر بره چه اتفاقی میفته
بهم گفت میام اما فقط با مادرم چون پدرم مخالفه و حمایتم نمیکنه هیچ گونه حمایتی
واگر که بخوایم عقد کنیم باید هر هزینه ای که هست رو خودم بپردازم...
پرداخت هزینه ها نکه سخت نباشه بود اما پیش خودم گفتم که حقمه نمیدونم چرا فقط خودمو سرزنش میکردم چرا اونو سرزنش نمیکردم
چرا فقط حق من بود؟ چون احمق بودم
پیش خودم گفتم پول هزینه میکنم که آبرومو بخرم اشکالی نداره...