امروز قراربودصبح برم خونه بابام چون شوهرم باخانوادم قهره نمیاد اونجا ماهم خونمون توی ساختمونه با جاریم ومادرشوهرم جاریم بارداره و تنهابود شوهرش رفته بود کار مادرشوهرم اینام قراربود برن فاتحه خونی خلاصه ب من گفتن تونرو بمون پیش جاریو ازاین جور حرفا منم خر گفتم باشه بعد۲ساعت شوهرش با شوهر من اومدن خونه مرخصی گرفته بودن اونا رفتن ب خوابیدن و عشق وحال من موندم با ی بچه و غذادرس کردن حالا میخاستم فردابرم خواهرشوهرم داره از کرج میادخرم آبادخونمون و نمیتونم بزارم برم