یه روز یه زنه میره پیش پیامبر میگه دعا کن پیش خدا بهم بچه بده جبرعیل وحی داد که توی طالعش بچه نیست به زنه گفت زنه هم گفت خدا رحیمه رفت یه باره دیگ اومد گفت برام دعا کن بچه دار شم باز جبرعیل اومد گفت خدا میگه تو طالعش بچه نیست باز زنه گفت خدا رحیمه دفعه سوم میاد باز همین میشه دفعه ی چهارم میاد پیش پیامبر .پیامبر میبینه یه بچه تو بغلشه به خدا میگه خدایا مگه تو نگفتی تو طالعش بچه نیست خدت میگه هر دفعه که گفتم اون منو رحیم خطاب کرد منم بخاطر صبر و امیدش بچه رو توی طالش گذاشتم ...