اگه کم کم میزاشتم هی میگفتین بود بدو دیدم تو سایت که میگم
اگرم زیاد بزارم میگین طولانی بود نخوندم...
اینم دیدم که میگم
اما میخوام دومیو انتخاب کنم چون میتونم با آرامش و به دور از استرس خودمو خالی کنم دلیلی که باعث بی خوابیم شده
فقط خواهش میکنم با صبوری بخونید...
سعی می کنم خلاصه بنویسم...
حدود دوازده سال پیش وقتی دبیرستانی بودم تو یه گروه ورزشی عضو بودم که سالها از ابتدایی در کنار هم بودیم
پنج شش نفر بودیم به واسطه ی ورزش حرفه ای و تمرین و مسابقه خیلی کنار هم بودیم از طرفی تو یه مدرسه همکلاسی بودیم
من با یکیشون صمیمی تر و با بقیه با اینکه ظاهرا صمیمی اما به خیلی مشکلات بر می خوردم
نمیدونم چرا الان که دارم بش فکر میکنم شاید من بچه سن بودم و اونها به بلوغ رسیده بودن...
شایدم من مشکل ارتباط اجتماعی داشتم
شایدم اونا بدجنس بودن(حداقل اون موقع این طور فکر میکردم)
گذشت و من در عین اینکه براشون بودم همچنان احساس تنهایی می کردم اما وجود دوست صمیمیم که هم دختر خوبی بود هم بلد بود با اونا چه طور برخورد کنه به من دلگرمی می داد.
که یک دفعه یکروز نمی دونم سر چه موضوع بچگانه ای با این دوستم که اسم مستعارشو می زارم زهرا دعوام شد ....هیچ وقت یادم نمی ره آخر سال بود
منو زهرا شاگرد اولای کلاس بودیم و هر دو کنار هم نیمکت دوم کلاس مینشستیم
اما بعد از دعوامون اون نیمکت خالی شد طوری که همه ی معلما از علت خالی بودنه نیمکت شاگرد زرنگاشون پرس و جو می کردن...
نیمکت خالی بود چون من رفته بودم رذیله سمته چو کلاس و زهرا رذیله سمت راست
تا اینجا حتما حوصلتون سر رفته و احتمالا از شنیدنه یک داستانه بچگانه که توش دعوای مادرشوهر خواهرشوهری نیست خسته شدین😬😊
حق دارین میدونم سادس اما ادامشو بشنوین
اون سال تموم شدو من و زهرا همچنان قهر بودیم و سایر بچه های گروه هم مسلما ارتباطشان با من قطع شد
من سال بعد مدرسمو عوض کردم چون داشتم در حضوره اون بچه ها اذیت میشدم...دوازده سال گذشتع و من همچنان با زهرا سر یه سوعه تفاهم که هنوز وقت نشده برای هم رفعش کنیم قهرم😐
البته تو این سالها به تعداد انگشت شماری دیدمشون و خیلی عادی سلام علیک کردیم و از هم رد شدیم حتی شده با بقیه بچه های گروه یک رو بوسی مختصر کنیم و رد شیم
اما چیزی که منو ظاهرا در ناخود آگاه اذیتم میکنه چیز دیگه ایه
تو این سالها هیچ وقت بشون فکر نکردم یعنی ذهن خودآگاهم هیچ وقت به سمتشون نرفته
من تو این سالها دوستای جدید و بهتری یافتم
دانشگاه رفتم مهندس شدم
ازدواج کردم و بچه دار شدن و خوشبختم خداروشکر
اما هر سال حداقل چهار بار به صورت اتفاقی خوابشونو میبینم خوابای عجیب گاهی خوشحال کننده گاهی ناراحت کننده
چیزی که تو این خوابا مشترکن
اینه که وقتی از خواب پا میشم چند دقیقه ای بچه میشم حالم عجیب میشه حتی دنباله مقنعه و فرمم میکردم تا برم مدرسه دلم تنگ میشه یه چیزی گلومو فشار میده چند دقیقه بعد به خودم میامو روز از نو زندگی از نو تا چند ماهه بعد که بدونه هیچ فکرو پیش زمینه ای دوباره میان سراغم تو خواب
خوابام خیلی اذیت کنندس هر دفعه با یه موضوعه تازه
مثلا هیچ وقت یادم نمی ره خوابه پارسال پیارسالم که تو خواب فرم مدرسرو پوشیده بودم و رفته بودم پشت نیمکته دومه وسطه کلاس همونجای همیشگی نشسته بودم و می دیدم روی نیمکت اسمامونو کنار هم با مداد هم کردیم...
یا دو روزه پیش خواب دیدم دره خونمونو میزنن رفتم درو باز کردم زهرا بود
درو بستم دوباره در زدن باز کردم دیدم ساراست
دوبار در زدن باز کردم دیدم کریمه
در زدن باز کردم دیدم مهینه
اسمای استعاره همون بچه ها
وقتی بیدار شدم بازم داشتم خفه می شدم 😥
میدونم با حرفام خستتون کردم اگه تا اینجا خونده باشین...
دلم پر بود دوس داشتم برای یکی اینارو بگم