عصر بود رفتیم باهم بیرون بعد داشتیم برمیگشتیم ک منو برسونه خونمون. پیاده بودیم. اونورتره خونمون یه خاکی بود. هواهم تاریک شده بود. همیشه پیشونیمو میبوسید. ولی اونشب دستامو گرف نزدیک پیشونیم شد ولی بعدش اومد پایین تر بوسید لبمو و من شوکه شده بودم عین منگلا نگاش میکردم😂 اونم یهو رنگش عوض شد گف برو خونه زود. منم تند تند رفتم خونه درو بستم ولی تو حیاط وایساده بودم بعد از لای در نگاش کردم وقتی داشت رد میشد داشت دست میزد ب لباش و لبخند میزد😍