من سه سال بود با اقایی دوست بودم که ایشون به خواستگاریم اومدن چون سبک زندگی متفاوتی داشتیم پدرم خیلی مخالف بود اونها خیلی مذهبی بودن وما عادی .وضع شغلی وتحصیلی این اقا هم عدم رضایت پدر منو بیشتر کرد ولی چون واقعا دوسش داشتم جلوی پدرم ایستادم تااینکه بی ادبی بدی ازش دیدم جلوی فامیلاش به من از پشت گوشی فحش داد اونها هم کاملا شنیدن سر یک مسله کوچک .کلا این مسله چند بار تکرار شد من ازش زده شدم چند روز پیش در کمال ناباوری خودم زمانی که ازش پرسیدم منو دوست داره یا نه گفت نه مثل اولا بهش خیلی راحت گفتم خوب برو .وجالب اینکه الان یک هفتست رفته من خیلی خوشحالم نمیدونم این رفتار طبیعی است یا نه اخه خیلی دوسش داشتم ولی بعد فحاشی و یاداوری این موضوع که من همه جوره بخاطرش جلوی بابام در امدم باعث شده زده بشم ایا ممکنه پشیمون بشم.اگه میخواستم باهاش زندگی کنم باید خیلی از صفر شروع میکردم فکر میکنم ارزششو نداره اون به همه چیز من گیر داده بود ومیخواست منو محجبه بکنه .نمیدونم چطور اونهمه علاقه یکدفعه رفت .اصلا میلی به دیدنش ندارم دوست دارم از زندگیم لذت ببرم از وقتی رفته احساس میکنم دنیا خیلی قشنگ شده من ظرف سه سال هشت کیلو اضافه وزن پیدا کردم حالا با رفتنش انگار راحت شدم