اومدم خونه خواهرم خواهرم و شوهرش وبچه اش چند. وقته اینجا تلپن خلاصه دیشب بچه اش از درد. دندون دراوردن هی گریه میکرد. و نق میزد خواهرم هی میگفت چرا بچم اینجوری شده مادرم یهو گفت اسفند. رو بیار دود. کنم بعدشم دیدم رفته انگشتر. فیروزه گذاشته یه گردنبند. از. این چشم زخما که کوچیکن طلاهه هم همیشه گردنش هست خلاصه من بهم خیلی برخورد ولی به روی خودم نیاوردم چون من فقط تازه اومده بودم اونجا
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
من یه دفه خوارشوهرم حال ندار بود رفتم اونجا بعد گفتم بده براش تخم مرغ بشکونم 😂😂😂😦😦چشمتون روز بد نبینه تخم مرغ رو گرفتم دست همین اول اسم خودمو گفتم تخم مرغ پودر شد😂😂مادرشوهرم ازون ب بعد دیگه هر کاری دختراش میکردن ب من اشاره میکرد میگفت این چشمش شوره😂😂
هیچکدوم از ما نمیدونیم که داستانمون کی تموم میشه...