نمیدونم چرا به چشم بابام من یه دختر ضعیف و بی دل و ترسوام ولی خواهرم منبع شجاعت وزرنگیه. در صورتیکه خواهرم از من بزرگتره و همیشه کنار خانوادم بوده من بدون هیچ وابستگی از موقع دانشگاه قبول شدنم رفتم راه دور و مستقل شدم. و واقعن جزو دخترایی هستم ک خیلی کله شون خرابه و هیچ ترسی از کسی ندارن. اما از حرفای بابام واقعا ناراحت میشم. مثلا امروزمیگه تنها دعاش اینه ک خواهرم بره خارج و دعاش واسه من اینه شوهر کنم!!! گفتم وا چرا من شوهر کنم اون بره خارج؟ گف چون اون زرنگه از پس خودش برمیاد. ینی اون لحظه میخاستم دیوارو گاز بگیرم. در صورتیکه خواهرم هیچ کاری فراتر از من نکرده. ولی خیلی بهش اعتماد ب نفس میدن و برعکس اعتماد ب نفس منو خراب میکنن. من تو جمع دوستام یه دختر شاد و سرزنده و شیطون و پرشورم تو جمع خانوادم انقد ک میترکوننم ساکت و کم حرف میشم.
اینجوری ک باهام رفتار میکنن دوس دارم برم ازپیششون. با اینکه خیلی دوسشون دارم اما نگاهشون همیشه بهم ترحم امیزه دلیلشم نمیدونم