وااای نه دیگه اینجوریام نیس
ببین همه ما مادرا سختی کشیدیم
من دو تا دارم یه پسر سه ساله و یه دختر یک ساله
از اولی بگم برات که تا شش ماه تمام رفلاکس شدید داشت تا یکسالگی تا ۵ صبح بیدار بود و تو بغلم در حال راه رفتن روزا هم خواب نداشت، بعدش درد دندونش شروع شد اونم چه دردی از شش ماه مداوم تا یکسالی از عجایب جهان بود بجون خودم ، هر کاری میکردم براش افاقه نمیکرد منم از خستگی میزدم تو سر و کله خودم همه موهامو میکندم ضعف اعصاب گرفتم ، چند بار افتادم زیر سرم، منم دست تنها کمکی نداشتم ، دیگه از بقیه زحمتاش بگذریم
پا به ماه بودم و پسرم هنوز دو سالش نشده بود نصف شب یهو بیدار میشد با گریه میگفت ماما ب ب یعنی بغل من با دست و پا لرزون بلند میشدم اینو تو خونه یه ساعت راه میبردم تا دوباره بخوابه اینا که گفتم یه طرف دخترم که دنیا اومد تازه فهمیدم بچه داری یعنی چی خخخ
دوتا بچه کوچیک هر دو زبون نفهم با هم گریه میکردن هر دو رو با هم میگرفتم بغل بینم کی دلشون بسوزه ساکت شن بعد یکی یکی کاراشونو انجام بدم دیسک کمر و گردنم هر کدوم سه مهره زده بیرون ، دومی بغلمه اولی رو یه دسته میبرم دسشویی ، دخترم تا صبح رو دستمه بزارمش زمین بیدار میشه راستی اینم سه و چهار صبح میخوابه کوچیکه رو میخوابونم بزرگه بیدارش میکنه عمدا بزرگه که بخوابه کوچیکه با بازی کردناش نمیزاره حتی نمیتونم پسرم ببرم بیرون یه هوایی بخوره نمیتونم دو تا بچه کوچیک یکی دست تو دست یکی بغل، فقط مگه شوهرم باشه با ماشین بریم بیرون و خیلی چیزای دیگه اما شکر بهر حال میگذره دیگه منم ۳۳ سالمه، به نظرم چهار سالگی شون از خیلی جهات بهتر میشن انشالله ❤❤