حدود سه ماه هست که از خانوادم دور شدم
600 کیلومتر اونورتر
دلتنگم
مثل مجنون ها چشمام رو میبندم و روحم رو به سمت خونه بابام پرواز میدم
همونجایی که تک تک اجزاش بوی عشق میداد
دلتنگم
اونقدری که دوست دارم چشمام رو ببندم و دستم رو دراز کنم و پدرم,مادرم, برادرهام رو حس کنم, لمس کنم و بو کنم
دلتنگم مثل کسی که رو یه پل شیشه ای معلق بین زمین و اسمون مونده
نه میتونه بیاد عقب نه میتونه بره جلو
اخه مگه نمیگن دخترا بابایی هستن
خب منم یه دختر بودم و با کلی ناز و احساس
کسی که باباش دنیا رو به پاش ریخت تا خنده رو لباش باشه
کسی که یک لحظه و کمتر از یک لحظه نبودن باباش رو تاب نمیاره
این قلبی که صداش تیک تیک تو سینم میزنه یاد بابا و خونش رو کرده
یاد شوخی های مامان
و اذیت کردنای عشقی داداش ها
چه زود بزرگ شد هدیه قصه
چه زود مجبور شدم این حجم از دلتنگی رو با خودم کشون کشون بیارم 600 کیلومتر اونورتر
همیشه خودم رو با این جمله اروم میکنم: برای پرواز باید پرید . برای پیشرفت باید رفت
من چطور شب های احیا روتاب بیارم
تا پارسال مامان با تک دخترش تا سحر مسجد نشین میشد
دلم تنگه برای اون روزها
و دلم میسوزه برای تنها شدن مادر
مادر شرمندتم که دختر خوبی برات نبودم
منو ببخش که مجبور به ترکت شدم
بابایی مواظب خودت و مهربونی هات باش
مبادا چشم باز کنم ببینم اخم به ابرو داری
هنوز صدات تو گوشمه که میگفتی بابا جان تو چطور میخوای از ما دور بشی
و من با خفه کردن بغض گلوم میگفتم باباجونم سفر قندهار که نمیرم همش 600-700 کیلومتر اونورتره
حالا میفهمم 600 کیلوووووووووووومتتتتتتتتتتررررررررررررر چقدر کیلومتره...
حالا دیگه دستمو دراز کنم بابامو لمس نمیکنم
مامانمو لمس نمیکنم
دیگه نمیتونم عرض و طول خونه رو با داداش کوچیکه دنبال هم بدویم
دیگه نیستم تا حساب کتاب های داداش بزرگه رو اوکی کنم و براش هر شب طوماری از فاکتور بزنم
اخ راستی جدیدا مادر تنهایی میره خواستگاری برای داداش بزرگه
تو تلفن میگه هدیه جان مادر تو هم که رفتی من تنها باید برای داداشت دختر پیدا کنم
ای کاش میبودی و همراهیم میکردی
از همین جا باید اعلام کنم زندگی بدون خانواده یعنی داشتن دلتنگی دائمی
قدر خانواده هامون رو بدونیم
و خدا رو شاکرم که من رو در این ازمون قرار داد
شاید تلنگری بر من نوعی باشه برای قدردان بودن زحمات پدر و مادر