واقعا دوسش ندارم اصلا هیچوقت نفهیمدم پدر یعنی چی
فق خاطره بد دارم ازش
وقتی بچه بودم و التماس میکردم منوباکمر بند نزنه
الانم ک بزرگ شدم اصلا نیمتونم باهاش حرف بزنم تا باهام حرف میزنه حتی حرفای عادی اشکم میریزه
همجا میخاد خوردم کنه بزنه تو ذوقم
کاش میمردم دیگ نمیدیدمش
واقعا در حقم پدری نکرد ی بار تو عمرش بهم نگفته دخترم
در حدی ک شوهرعمم میگف ب مهسا محبت کن گناه داره من اگ دختر داشتم ایق بهش محبت میکردم ک سمت جنس مخالف نره ولی اون ....
شبی مهمون داشتیم جا نبود رفتم کنارش بشینم گفت برواونور بشین
خاستم برم با ذوق کیک تولدم بیارم شمع فوت کنم بادعوا میگ تولدت فرداس منم مث همیشه گریم گرف اومدم تو اتاقم
وقتی دوستامو میدیدم چق با باهاشون راحتن دلم میگره همیشه
کاش میشد بمیرم دیگ نبینمش ازش متنفرم
بنظرتون برم پیش مشاور بهتر میشم؟