سلام دوستای عزیزم
طاعات و عباداتتون قبول درگاه حق
تو این روزا برای هم خیلی دعا کنیم...دعای خیر حتی برای اونایی که ازشون کینه به دل داریم..بهمون بد کردن
غرض از اینکه وقتتونو میگیرم اینه که
تا یاد دارم تو بچگیام همیشه مامتنم ازم ایراد گرفت..از همه کارام...از بچگیاااا...خب یه بچه تا چیزب و دریت اموزش نبینه چه انتظاری ازش میره...فقط از بچگیام یادمه که همش ازم ایراد گرفتن...همیشه خرابکاری کردم...همش کتک خوردم...کودکی خوبی نداشتم..پدرم مریض بود و تمام مشکلات گردن مادرم بود...خودش هیچی بلد نبود...ماهم هیچی یاد نگرفتیم...همیشخ ترس تو وجودمه...همیشه چون ازم ایراد گرفتن یاد گرفتم از خودم ایراد بگیرم...خودمو قبول ندارم...خوبیامو میبینم...ولی نمیتونم باور کنم ...بخاطر همین کارای اشتباه زیادی کردم...تو خونه قبولم نداشتن...کشیده شدم بیرون...هی کاری میکردم ادما قبولم داشته باشن...هر وقت چیزی خواستم سرکوبم کردن...الان جوری شدم نمیتونم از حق خودم دفاع کنم...نمیتونم وقتی کسی بهم تیکه انداخت یا بهم بی احترامی کرد جواب بدم...ازدواج کردم...و اینقدر رفتارای اشتباه .سادگی..بی سیاستی...و داشتم که الان شوهرم میگه نمیخوامت...و فقط خودمو مقصر میدونم
دارم روی خودم کار میکنم...یه اقایی هم خیلی کمکم کرد...ولی بازم الان افت کردم...
ببخشید که ناراحتتون میکنم با تاپیکام
فقط خواستم بگم بچه دار شدید
تورو به روز عزیز...به این ماه عزیز قسمتون میدم به این چشم بهش نگاه کنید که بچه اس و نیاز به یادگیری داره...ازش توقع نداشته باشید عین ادم بزرگا رفتار کنه...جایی میرید تو جمع خوردش نکنید
کاری کنیم بچه هامون با عزت نفس بزرگ بشن...نه با ترس و واهمه...