2777
2789
عنوان

حلقه رندان

| مشاهده متن کامل بحث + 4249 بازدید | 202 پست
در میان من و تو فاصله هاست


گاه می اندیشم


می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری


تو توانایی بخشش داری


دستهای تو توانایی آن را دارد


که مرا


زندگانی بخشد


چشمهای تو به من می بخشد


شور عشق و مستی


و تو چون مصرع شعری زیبا


سطر برجسته ای از زندگی من هستی


دفتر عمر مرا


با وجود تو شکوهی دیگر


رونقی دیگر هست


می توانی تو به من


زندگانی بخشی


یا بگیری از من


آنچه را می بخشی


من به بی سامانی


باد را می مانم


من به سرگردانی


ابر را می مانم


من به آراستگی خندیدم


من ژولیده به آراستگی خندیدم


سنگ طفلی ، اما


خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت


قصه ی بی سر و سامانی من


باد با برگ درختان می گفت


باد با من می گفت :


” چه تهیدستی مرد “


ابر باور می کرد


من در ایینه رخ خود دیدم


و به تو حق دادم


آه می بینم ، می بینم


تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی


من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم


چه امید عبثی


من چه دارم که تو را در خور ؟


هیچ


من چه دارم که سزاوار تو ؟


هیچ


تو همه هستی من ، هستی من


تو همه زندگی من هستی


تو چه داری ؟


همه چیز


تو چه کم داری ؟ هیچ


بی تو در می ابم


چون چناران کهن


از درون تلخی واریزم را


کاهش جان من این شعر من است


آرزو می کردم


که تو خواننده ی شعرم باشی


راستی شعر مرا می خوانی ؟


نه ، دریغا ، هرگز


{{{{{{باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی


کاشکی شعر مرا می خواندی...}}}}}}}}}


زنده یاد حمید مصدق
**** سکوت، گاهی بهترین تحقــــیر است...! ****

همیشه از اینکه برم انحراف بینی‌م رو عمل کنم و بخوام تامپون بکشم میترسیدم  
ولی دوستم پیش دکتر حامد عباسی بدون تامپون عمل کرد منم رفتم و عمل کردم پیششون و الان خیلی راحت تر نفس میکشم، عمل زیباییشون هم بدون تامپونه
اگه شما هم درباره عمل بدون تامپون کنجکاوید، جزئیات بیشتر رو اینجا ببینید   

عشق سبزعزیز شعر دومی که نوشتی مشخصات نداره . اگه می تونی حتما اسم شاعر و اسم شعر رو اول یا آخر شعر بنویس.
‎چقدر دوست داشتنی هستند، آدمهایی که، شبیه حرفهایشان هستند
گاه می اندیشم

خبر ِ مرگ ِ مرا با تو چه کس می گوید ؟

آن زمان که خبر ِ مرگ مرا

از کسی می شنوی ، روی تو را

کاشکی می دیدم

شانه بالا زدنت را ،

ــ بی قید ــ

و تکان دادن ِ دستت که ،

ــ مهم نیست زیاد ــ

و تکان دادن ِ سر را که ،

ــ عجیب ! عاقبت مُرد ؟

ــ افسوس !

کاشکی می دیدم !



من به خود می گویم :

� چه کسی باور کرد

جنگل ِ جان ِ مرا

آتش ِ عشق ِ تو خاکستر کرد ؟ �

زنده یاد حمید مصدق
**** سکوت، گاهی بهترین تحقــــیر است...! ****
و یکی از معروفترین شعر های حمید مصدق

چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم ؟

خانه اش ویران باد !

من اگر ما نشوم ، تنهایم !

تو اگر ما نشوی ، خویشتنی ...

از کجا که من و تو

شور یکپارچگی را در شرق

باز بر پا نکنیم ؟!

از کجا که من و تو

مشت رسوایان را وا نکنیم ؟!

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه برمی خیزند !

من اگر بنشینم

تو اگر بنشینی

چه کسی برخیزد ؟!

چه کسی با دشمن بستیزد ؟!

چه کسی پنجه در پنجه ی هر دشمن دون آویزد ؟!



دشتها نام تو را می گویند ...

کوهها شعر مرا می خوانند ...

کوه باید شد و ماند

دشت باید شد و خواند ....



**** سکوت، گاهی بهترین تحقــــیر است...! ****
برف شادی:

با پسته گرانی زیادی آمد!

تحریم و شب عید و کسادی آمد !



تا شاد نماید دل محرومان را

درجشن بهار،برف شادی آمد !!




برگرفته از وبلاگ اشعار طنز فارسی - علیرضا رضایی
‎چقدر دوست داشتنی هستند، آدمهایی که، شبیه حرفهایشان هستند
در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد

که مرا زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا با وجود تو

شکوهی دیگر

رونقی دیگر هست

می توانی تو به من زندگانی بخشی

یا بگیری از من آنچه را می بخشی

من به بی سامانی ، باد را می مانم

من به سرگردانی ، ابر را می مانم

من به آراسته گی خندیدم

منه ژولیده به آراسته گی خندیدم

سنگ طفلی اما

خواب نوشین کبوتر ها را در لانه می آشفت

قصه ی بی سر و سامانی من

باد با برگ درختان می گفت

باد با من می گفت :

" چه تهی دستی مرد ! "

ابر باور می کرد

من در آئینه رُخ خود دیدم

و به تو حق دادم

آه ... می بینم ، میبینم

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی

من چه دارم که تو را در خور ؟!

هیچ !

من چه دارم که سزاوار تو ؟!

هیچ !

تو همه هستی من

هستی من

تو همه زندگی من هستی

تو چه داری ؟! .... همه چیز

تو چه کم داری ؟! ...هیچ !

بی تو در می یابم

چون چناران کهن

از درون تلخی واریزم را

کاهش جان من ، این شعر من است

آرزو می کردم که تو خواننده ی شعرم باشی

راستی .... شعر مرا می خوانی ؟!

نه .... دریغا ، هرگز

باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی

کاشکی شعر مرا می خواندی !



از : حمید مصدق
**** سکوت، گاهی بهترین تحقــــیر است...! ****
عاشقشم
تمام کتاب ها و شعر هاش رو حفظم
درفش کاویان
تا رهایی
از جدایی ها
آبی خاکستری سیاه
فقط آخرین کتابش رو کامل حفظ نیستم
بعضی شعر هاش یعنی واقعا دیوانه کننده است

مثل

چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم؟! خانه اش ویران باد
یا
من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه بر میخیزند
یا
وای باران باران شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست

حیف شد
زود فوت کرد
روحش شاد
**** سکوت، گاهی بهترین تحقــــیر است...! ****
از دفتر: گیرم که آب رفته به جوی آید با ابروی رفته چه باید کرد؟؟؟!!
حمید مصدق

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد

که مرا زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا با وجود تو

شکوهی دیگر

رونقی دیگر هست

می توانی تو به من زندگانی بخشی

یا بگیری از من آنچه را می بخشی

من به بی سامانی ، باد را می مانم

من به سرگردانی ، ابر را می مانم

من به آراسته گی خندیدم

منه ژولیده به آراسته گی خندیدم

سنگ طفلی اما

خواب نوشین کبوتر ها را در لانه می آشفت

قصه ی بی سر و سامانی من

باد با برگ درختان می گفت

باد با من می گفت :

" چه تهی دستی مرد ! "

ابر باور می کرد

من در آئینه رُخ خود دیدم

و به تو حق دادم

آه ... می بینم ، میبینم

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی

من چه دارم که تو را در خور ؟!

هیچ !

من چه دارم که سزاوار تو ؟!

هیچ !

تو همه هستی من

هستی من

تو همه زندگی من هستی

تو چه داری ؟! .... همه چیز

تو چه کم داری ؟! ...هیچ !

بی تو در می یابم

چون چناران کهن

از درون تلخی واریزم را

کاهش جان من ، این شعر من است

آرزو می کردم که تو خواننده ی شعرم باشی

راستی .... شعر مرا می خوانی ؟!

نه .... دریغا ، هرگز

باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی

کاشکی شعر مرا می خواندی !



از : حمید مصدق
خ
**** سکوت، گاهی بهترین تحقــــیر است...! ****
از دفتر: گلیرم که آب رفته به جوی آید با ابروی رفته چه باید کرد؟؟؟!!
حمید مصدق

در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد

که مرا زندگانی

چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا با وجود تو

شکوهی دیگر

رونقی دیگر هست

می توانی تو به من زندگانی بخشی

یا بگیری از من آنچه را می بخشی

من به بی سامانی ، باد را می مانم

من به سرگردانی ، ابر را می مانم

من به آراسته گی خندیدم

منه ژولیده به آراسته گی خندیدم

سنگ طفلی اما

خواب نوشین کبوتر ها را در لانه می آشفت

قصه ی بی سر و سامانی من

باد با برگ درختان می گفت

باد با من می گفت :

" چه تهی دستی مرد ! "

ابر باور می کرد

من در آئینه رُخ خود دیدم

و به تو حق دادم

آه ... می بینم ، میبینم

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی

من چه دارم که تو را در خور ؟!

هیچ !

من چه دارم که سزاوار تو ؟!

هیچ !

تو همه هستی من

هستی من

تو همه زندگی من هستی

تو چه داری ؟! .... همه چیز

تو چه کم داری ؟! ...هیچ !

بی تو در می یابم

چون چناران کهن

از درون تلخی واریزم را

کاهش جان من ، این شعر من است

آرزو می کردم که تو خواننده ی شعرم باشی

راستی .... شعر مرا می خوانی ؟!

نه .... دریغا ، هرگز

باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی

کاشکی شعر مرا می خواندی !



از : حمید مصدق
خ
**** سکوت، گاهی بهترین تحقــــیر است...! ****
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2843

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

بوتاکس بینی

nafassspl | 1 دقیقه پیش
2834
2835
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز