2777
2789
عنوان

حلقه رندان

| مشاهده متن کامل بحث + 4249 بازدید | 202 پست
دکتر مسعود اصغرپور متولد 19 مهر 1357 در استان ساری می باشد . ایشان فارغ التحصیل رشته پزشکی از دانشگاه علوم پزشکی مازندران است و در حال حاضر در استان ساری زندگی می کند . این شاعر عزیز به عنوان پزشک خانواده در شبکه بهداشت و درمان قائمشهر مشغول به کار است . شعر را از سن 12 سالگی شروع کرد و به دلایل شخصی 4 سال شعر گفتن را ترک نمود و تمامی اشعار گذشته خود را نابود کرد تا اینکه جرقه ای در زندگی او باعث شد شعر گفتن را آغاز کند .

نان اگر نیست نفت هست



در سفره ی ما

نان اگر نیست

نفت هست ....

یک نان کپک زده

که از ما سیر است

ما شاد نشسته ایم بر سفره شام

چشمان مامان

همچو پدر دلگیر است

ماندم که چه رازی است

در سفره ی ما

هر وقت غذا کم است

مادر سیر است...
‎چقدر دوست داشتنی هستند، آدمهایی که، شبیه حرفهایشان هستند

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

دل بی تو درون سینه ام می گندد
غم از همه سو راه مرا می بندد
امسال بهار بی تو یعنی پاییز
تقویم به گور پدرش می خندد(جلیل صفر بیگی)
..................امید نام دیگر خداست....................[smiley]s/sm_41.gif[/smiley]
حالا که رفته ای
پرنده ای آمده است
درحوالی همین باغ روبرو
هیچ نمی خواهد
فقط می گوید :کو. کو؟.......(محمد رضا عبد الملکیان)
..................امید نام دیگر خداست....................[smiley]s/sm_41.gif[/smiley]
گروس عبدالملکیان


پارانویا



از زیر سنگ هم شده پیدایم کن!

دارم کم کم این فیلم را باور می کنم

و این سیاهی لشکر عظیم

عجیب خوب بازی می کنند.

در خیابان ها

کافه ها

کوچه ها

هی جا عوض می کنند و

همین که سر برگردانم

صحنه ی بعدی را آماده کرده اند





از لابلای فصل های نمایش

بیرونم بکش

برفی بر پیراهنم نشانده اند

که آب نمی شود

از کلماتی چون خورشید هم استفاده کردم

نشد!

و این آدم برفیِ درون

که هی اسکلت صدایش می کنند

عمق زمستان است در من.



اصلا

از عمق تاریک صحنه پیدایم کن!

از پروژکتورهای روز و شب

از سکانس های تکراری زمین، خسته ام!

دریا را تا می کنم

می گذارم زیر سرم

زل می زنم

به مقوای سیاه چسبیده به آسمان

و با نوار جیرجیرک به خواب می روم



نوار را که برگردانند

خروس می خواند.

*

از توی کمد هم شده پیدایم کن!

می ترسم چاقویی در پهلویم فرو کنند

یا گلوله ای در سرم شلیک

و بعد بگویند:

" خُب،

نقشت این بود"
‎چقدر دوست داشتنی هستند، آدمهایی که، شبیه حرفهایشان هستند
مانند همیشه چشم هایم به در است
بر سفره ی ما جگر نه... خون جگر است
ته مانده ی سفره ی شما را آورد
آری پدرم مورچه ی کارگر است( وباز هم جیل صفر بیگی)
..................امید نام دیگر خداست....................[smiley]s/sm_41.gif[/smiley]
مرسی قربونت


پس با اجازه شروع کنم

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جان فرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشان تر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم

شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس
سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خاکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته

وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست

حمید مصدق
روحش شاد و یادش گرامی

**** سکوت، گاهی بهترین تحقــــیر است...! ****
زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست
قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوکواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما ایا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد


من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند



من در ایینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو ؟
هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چیز
تو چه کم داری ؟ هیچ


دشت ها نام تو را می گویند
کوه ها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سینه ام آینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشی ها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو اکنون چه فراموشی هاست
با من اکنون چه نشستن ها ، خاموشیها ست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه بر می خیزند

زنده یاد حمید مصدق
**** سکوت، گاهی بهترین تحقــــیر است...! ****
ماما ..... شعر طنزی که تو صفحه چهار نوشتی الان فرصت کردم بخونم. عجب شعری بود می ارزید به وقت گذاشتن براش.

اولین بار همچین شعری رو یه شاعر قدیمی به نام محمد ملک شاهی سروده با نام : شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم.


کاملشو اینجا می نویسم.


شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم
در آن یک شب خدایی من عجایب کارها کردم

جهان را روی هم کوبیدم از نو ساختم گیتی
ز خاک عالم کهنه جهانی نو بنا کردم

کشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را
سخن واضح تر و بهتر بگویم کودتا کردم

خدا را بنده خود کرده خود گشتم خدای او
خدایی با تسلط هم به ارض و هم سماکردم

میان آب شستم سر به سر برنامه پیشین
هر آن چیزی که از اول بود نابود و فناکردم

نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو رامعدوم
کشیدم پیش نقد و نسیه بازی را رهاکردم

نمازو روزه را تعطیل کردم، کعبه رابستم
وثاق بندگی را از ریاکاری جدا کردم

امام و قطب و پیغمبر نکردم در جهان منصوب
خدایی بر زمین و بر زمان بی کدخداکردم

نکردم خلق ، ملا و فقید و زاهد و صوفی
نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا کردم

شدم خود عهده دار پیشوایی در همه عالم
به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پاکردم

بدون اسقف و پاپ و کشیش و مفتی اعظم
خلایق را به امر حق شناسی آشنا کردم

نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد ورمال
نه کس را مفتخواه و هرزه و لات و گداکردم

نمودم خلق را آسوده از شر ریاکاران
به قدرت در جهان خلع ید از اهل ریاکردم

ندادم فرصت مردم فریبی برریا پوشان
نخواهم گفت آن کاری که با اهل ریاکردم

به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر
میان خلق آنان را پی خدمت رها کردم

مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را
نه شرطی در نماز و روزه و ذکر و دعاکردم

نکردم پشت سر بندگان لخت و عورایجاد
به مشتی بندگان آْبرومند اکتفا کردم

هر آنکس را که میدانستم از اول بودفاسد
نکردم خلق و عالم را بری از هر جفاکردم

به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاک
قلوب مردمان را مرکز مهر و وفا کردم

سری داشت کو بر سر فکر استثمار, کوبیدم
دگر قانون استثمار را زیر پا کردم

رجال خائن و مزدور را در آتش افکندم
سپس خاکستر اجسادشان را بر هوا کردم

نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت ومکنت
نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلاکردم

نه یک بی آبرویی را هزاران گنج بخشیدم
نه بر یک آبرومندی دو صد ظلم و جفا کردم

نکردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری
گرفتاران محنت را رها از تنگنا کردم

به جای آنکه مردم را گذارم در غم و ذلت
گره از کارهای مردم غم دیده وا کردم

به جای آنکه بخشم خلق را امراض گوناگون
به الطاف خدایی درد مردم را دوا کردم

جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی ازتبعیض
تمام بندگان خویش را از خود رضا کردم

نگویندم که تاریکی به کفشت هست از اول
نکردم خلق شیطان را عجب کاری به جاکردم

چو میدانستم از اول که در آخر چه خواهدشد
نشستم فکر کار انتها را ابتدا کردم

نکردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم
خلاصه هرچه کردم خدمت و مهر و صفاکردم

زمن سر زد هزاران کار دیگر تا سحرلیکن
چو از خود بی خود بودم ندانسته چه هاکردم

سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار
خدایا در پناه می جسارت بر خدا کردم

شدم بار دگر یک بنده درگاه او گفتم

خدایا کفر میگویم پریشانم پریشانم
چه می خواهی تو از جانم نمی دانم نمیدانم

مرا بی آن که خود خواهم اسیر زندگی کردی
تو مسوولی خداوندا به این اغاز وپایانم

من آن بازیچه ای هستم که می رقصم به هر سازت
تو می خندی از آن اول به این چشمان گریانم

نه در مسجد نه میخانه نه در دیری نه در کعبه
من آن بیدم که می لرزم دگر بر مرگ و پایانم

خدایی نا خدایی هرچه هستی غافلی یارب
که من آن کشتی بشکسته ای در کام طوفانم
تویی قادر تویی مطلق نسوزان خشک وترباهم
‎چقدر دوست داشتنی هستند، آدمهایی که، شبیه حرفهایشان هستند
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2843
2834
2835
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز