نمیگم لحظات خوبم تو زندگیم کم نبوده ولی تلخیهاش انقد ازارم میداد که شیرینی لحظات و نمیدیدم
مدام سر هر چیزی قهرمیکنه
پرتوقعه
میره سرکاربرگشتنی خدانکنه جایی گردوخاک داشته باشه یا یه غذای ساده درست کنم ،بهم میگه از صبح توخونه چکاره ای بس
بعداز تولد بچم از تتهایی دراومدم
ولی قبل از بچم حس میکنم افسرده شده بودم از تنهایی توخونه دل و دماغ نداشتم صبحها دیر بیدار میشدم ولی تا اونجایی که در توانم بود همیشه خونه تمیز بود
خونه پدرم نمیزاره برم میگه باهم بریم باهم برگردیم میگه مادرت پرت میکنه و از این حرفهای خاله زنکی