مادر شوهرم مریض بود و منم رفتم که یه روز کمک حال خانواده باشم و مواظب مادر شوهر باشم، دوخواهر شوهرام معلم بودن و صبح با کلی سفارش که چطوری سوپ درست کن و کی دارو بده، مادرشونو سپردن به من
خواهر شوهر بهمگفت به سوپ درست کن ، ماهیچه بریز توس و نصف پیمونه هم برنج بریز توش تا لعاب بندازه
منم یه قابلمه کوچولو برداشتم تا فقط رای یه نفر سوپ درست کنم
یه ماهیچه برداشتم و نصف پیمونه برنج ریختم و یکم هویج و یکم سیب زمینی
چشمتون روز بد نبینه یهو دیدم کل قابلمه شده برنج و جای اب نداره
بجورایی شده بود کته
یه مته خیلی زشت و بی ریخت
هاج وواج نکاش می کردم که خواهرشوهرای عزیز برگشتن
اوناهم با دیدن محتویات قابلمه چهارتا شد
مثلا اون روز دلشونو صابون زده بودن واسه یه غذای گرم و خوشمزه
غافل از اینکه مادرشون هم غذا نداره بخوره
نهایتا کاشف به عمل اومد که پیمونه داخل برنج عوض شده و بجای پیمونه موچیک به پیمونه توی ظرف برنج بود به اندازه به پارچ به لیتری تقریبا که من نصف اونو ریخته بودم
همچین عروسی نصیبشون شده بود
تقصیر منجیه
من جز کتاب و خودکار چیز دیگه ای بلد نبودم بگیرم دستم