مبارکه عزیزم،اوایلش یکم دوری سخته اما بعدها یکی دوسال عادی میشه برات،منم خونم از خانوادم یک ساعت راهه اما سال اول دلم خیلی تنگ میشد بچه اوردم از تنهایی، شوهرمم فوق العاده خوب بود انقد باهم خوش میگذروندیم هر روز بیرون خرید
واکثرشبا مهمونی بودیم اما بازم دلم مامانمو وخواهرمومیخواست اما بعد دوسال خیلی خوب شدم الانم که هفت سال گذشته بیشتر دلم میخواد خونه خودم باشم تا خونه مامانم الان اینجا رو خیلی دوست دارم،با خانمهای خیلی خوبی هم دوست شدم،اول شوهرم دوستمه بعد دوستام،دوست خوب نعمته ادم از تنهایی در میاد و خیلی بگو بخند میکنم باهاشون