یه چندوقتیه خیلی بامادرم پرخاشگری میکنم.احساس میکنم ازش بدم میاد.دست خودم نیست.فکر میکنم همه رفتارهاش رو اعصابمه.بعد ازدواجم به خصوص اینطوری شدم.بااینکه خیلی بهم خوبی میکنه، ولی حسم ازبین نمیره. و حتا وقتی باخودم به زحماتش فکر میکنم حس میکنم بی ارزشه و وظیفش بوده و باید این کارهارو میکرده.از دلسوزی هاش متنفرم.خیلی ناراحتم بابت این افکار اما دست خودم نیست هرقدر هم کنترل میکنم درست نمیشم.بنده خدا صد برابر مادرهای دیگه زحمت میکشه برام اما هیچ کدوم از بچه هاس خوب نیستن.کاش کمکم کنید
راستش مادرم خیلی روحیه دیکتاتوری داره و بارها در دوران نوجوانی تا جوانی چیزهایی رو که میخواسته،تحمیل کرده بهم.حتا ددمورد اردواجم هم گاها مادرم رو مقصر میدونم.