افسردگی گرفتم یه شرایطیه ک واقعا بحرانیه
در ظاهر زندگی از نگاه بقیه همه جی خوب ک نه عاااالیه
خونه مستقل بدون دخالت حتی یک درصد مادرشوهر
شوهر مهربون به لفظ
سر به راه
مومن
سرشب خونه
بدون فحاشی
امممما حالم هر روز بدتر داره میشه دارم افسرده تر و روانی تر میشم
میخوام آزاد باشم برم بیرون اما اجازه ندارم نه تنها اینجا
بلکه خونه بابا بدتره بابای من یه زندانبان مریض شکاک
تنها لطفی ک بهم کرد گذاشت یه شهر دیکه برم دانشگاه لیسانس ادبیات زبان انگلیسی بگیرم اما وقتی برگشتم حق نداشتم تا سر کوچه برم خب چجوری برم دنبال کار وقتی مستقل نبودم هر جا هم با بابام میرفتم قبولم نمیکردن قشنگ مشخص بود فکر میکردن عقلم ناقصه ک بابام تو ۲۳سالگی دنبالمه
خلاصه دو سال گذشت تو خونه بودم حالم بدبود
بابام هیچ جا نمیرفت مارم نمیذاشت
حوصله درس خوندن نداشتم ارشد خیلی سخت بود منابعش
سرکله پسرعموم پیدا شد و گفت تو همونی ک باید باشی هر چه ک آرزوش رو داشتمگفت من میذارم
میدونست عقده آزادی دارم گفت همه جی آزاده پیش من ک باشی
ازدواج کردم گفت درس بی درس
حتی یبار سرکلاس خیاطی رفتن ک نذاشت برم درگیری شدید پیش اومد
اینم بگم من بدون آزمون برای مهندسی پزشکی مشهد اسمم دادم قبولم کردن تو شرایطی ک با این آقا دوست بودم حول ورش داشت گفت منم میام باهات مشهد
ابروم میرفت اگه میومد همه میفهمیدن با همیم
گفتم نمیشه اگه میخوای فقط عقد
شانس گندم شهریور بعد ثبت نام اومد خواستگاری
و بابام از خدا خواسته گفت بله
و من خودم نرفتم مشهد چون این اونموقع کار درستی نداشت دانشگاه آزادم خرجش زیاد بود اولش گفت برو ها
ولی دلم سوخت گفتم نه برو دنبال کار
بعدش ک همه جی کنسل شد هار شد
حالا شب تا صبح صبح نا شب تو خونم اون سرکار تا هفت غروب
بعدم باز روز بعد
ماشین نداریم
دیکه بریدم میخوام برم ارایشگری میترسم بهش بگم بگه نه
با کی بجنگم برای راحت بودنم
یعنی بابای عاقل من میذاشت من برم مشهد ولی بخدا تو خونه خودمون تا سز کوچه نمیذاره
الانم جدا بشم بدتر میشه چون مطلقه میشم
خدایاااااا چکارکنم اگه شوهرم باهام مخالفت کنه میترسم خیلی باهاش درگیر بشم
چون الان ظاهرم خیلی آرومه اما معطل بهانه م برای از هم پرسیدم
چند وقته حتی برای بردن خونه بابام اذیتم میکنه حتی خونه بابای خودش با اعصاب خوردی میبره
تو رو خدا کمکم کنید حس بیچارگی میکنم