جاریم ی مدت همسایم شده اوایلا دقت نمیکردم اما اون همش تو اتاقام سرک میکشید تو آشپزخونه سرک می کشید و.. من همش به نگاه ی زن خوب بهش نگاه میکردم خیلی وقتا پای درد ودلش مینشستم وباهاش همدردی میکردم وی مدت شروع کرد به غیبت خانواده شوهرم منم شیطون گولم زدو هرناراحتی ازشون داشتم به جاریم میگفتم منم حسابی خودم خالی میکردم الان ی مدته خیلی زیر نظرش دارم حس میکنم خیلی زیر آب زن و فضول هس حتی حس میکنم ی وقتی من حواسم پرته دورگوشیمم میره ی روز خونه نبودم شوهرم طبقه بالا بود رفته بودم بیرون کلید تو در گذاشته بودم رفتنم طول نکشید وقتی اومدم دیدم تو خونم هس تو آشپزخونه بود اومد بیرون از آشپزخونه اومد دم در تا من اومدم جلو در زود اومد بیرون از خونم خیلی رو دار شده حس میکنم زیر آبم میزنه به خودم قول دادم وقتی میاد پشت سرکسی حرف بزنه من حرف نزنم اما نمیشه انگو شیطون هس از اولش که اومد باهام همسایه شد گفتم باید خیلی باهاش گرم نشم که آخروعاقبت نداره اما پیش اومد چن بار اوایلا تا من از در میزدم بیرون میگفت کلیدت بذار من شاید رفتم فلان چی رو بردارم لازمم شد من خنگم ساده میذاشتم نگو این میخواس فقط فضولی کنه چرا وقتی خودم بودم وسیلم لازم نداشت نگو همه زندگیم میخواسته زیر ورو کنه و ی چیز دیگه وضع مالی ما خیلی بهتر از اونا هس من ی کمی خوشکلتر از اونم حس میکنم خیلی حسود ولی وانمود میکنه ازمن خوشش میاد ی کم نصیحتم کنید چکارکنم چ جور باهاش باشم؟