2789
عنوان

رمان عروس استاد

5040 بازدید | 24 پست

نویسنده ترنم 

این رمان من تا پارت۱۱۲ اش رو دارم بقیه اش رو باید بخرید اگه می خوایید بزارم  

اینم پارت اول

🍁🍁🍁🍁

#عروس_استاد
#پارت1

دامن لباس عروسمو از زیر پام جمع کردم و شروع کردم به دویدن.عروسیم توی باغ خارج شهر بود و از شانس گندی که داشتم این اطراف هم پرنده پر نمی زد.
توی کوچه های تاریک می دویدم و همش پشت سرمو نگاه می کردم .اگه بابام یا طاهر به همین زودی متوجه ی غیب شدنم می شدن فاتحه م خونده بود.
به خیابون اصلی رسیدم… بالاخره چشمم به یه ماشین افتاد. بدون فکر به سمتش دویدم و خودم و پرت کردم جلوی ماشین.
ماشین نگه داشت،یه مرد با عصبانیت پیاده شد و گفت
_زده به سرت خانم؟چرا این طوری می پری جلوی ماشین ؟
خواستم دهنمو باز کنم که تازه متوجه ی مرد روبه روم شدم.خدای من این که استاد تهرانی بود.
لبمو گزیدم به خاطر شنلم صورتم و ندیده بود.رومو برگردوندم و با ترس بر خلاف جهتش به راه افتادم که صداش از پشت سرم اومد
_صبر کنید انگار شما حالتون خوب نیست؟
جوابشو ندادم و قدمامو تند تر برداشتم… به سمتم دوید و جلوی روم وایستاد .
_کمکی از دست من بر میاد ؟
خواستم از کنارش رد بشم که بازومو گرفت… ناچارا سرمو بالا آوردم.
با اخم نگاهم کرد و انگار کم کم منو شناخت که ناباور گفت
_تو از دانشجوهای سال اول نیستی؟
با بغض سر تکون دادم و گفتم
_بله استاد.
نگاهی به لباس عروسم انداخت و گفت
_با این وضع… این جا چی کار می کنی؟ می دونی اگه گیر به عده لا ابالی میوفتادی چ بلایی سرت میاوردن؟
بغضم ترکید و گفتم
_مجـبور شدم فرار کنم. بابام منو به یه مرد فروخته.اولش قبول کردم اما اون آدم یه مریض جنسیه بارها با خشونت باهام رفتار کرد میگه تو برده ی منی باید کفشامو لیس بزنی هر چی به بابام گفتم نفهمید منم مجبور شدم فرار کنم . لطفا از این جا بریم اگه یکی منو ببینه بدبخت میشم.
سری تکون داد دستمو به سمت ماشینش کشید ..ناچارا دنبالش رفتم و سوار ماشین آخرین مدل استاد شدم.
استارت زد از زیر چشم نگاهی بهم انداخت و گفت
_فکر نمی کردم اون دختر شیطون دانشگاه انقدر زندگی سختی داشته باشه فکر می کردم هیچ غمی نداری نگو عروس فراری بودی

🍁🍁🍁🍁

هیچی درست نمیشه... مگه اینکه بخوای درستش کنی

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

عاهااااا من اینو تو ی کانال دنبال میکردم بعد کانالو گم کردم ناراحت بودممممم مرسیییی فقط کامل بذار ...

ندارم عزیز

هیچی درست نمیشه... مگه اینکه بخوای درستش کنی

🍁🍁🍁

🍁🍁

🍁

#عروس_استاد

#پارت2


از اینکه بهم گفت عروس فراری خندم گرفت.

واقعا هم عروس فراری بودم .

_خوب امشب کجا می مونی ؟

لبمو گزیدم فکر اینجاشو نکرده بودم… زمزمه کردم

_نمی دونم تو خیابون.

_زده به سرت؟با لباس عروس شبو میخوای تو خیابون بمونی؟

_آخه جایی و ندارم برم .

با اخم نیم نگاهی بهم انداخت و گفت

_پس بریم خونه ی من .

هول شده گفتم

_نه نه… شما منو یه جا پیاده کنید من خودم میرم.

_حرف نباشه دختر تو این حال نمی تونم بذارم بری.

مردد بودم… استاد تهرانی جوون ترین استادمون بود که خاطرخواه زیادی داشت اما پشت سرش هم شایعه زیاد بود مثلا چند نفر ادعا می کردن با استاد رابطه داشتن و اون ولشون کرده .

من رفتار بدی ازش ندیده بودم اما خوب ترسناک بود بخوای به خونه ی کسی بری که نمی شناسی .

از ناچاری سکوت کردم تا اینکه بالاخره به خونه ی استاد رسیدیم… در کمال تعجب ماشین رو روبه روی یه عمارت بزرگ نگه داشت

درو با ریموت باز کرد و ماشین و داخل برد. با دیدن استخر و حیاط بزرگ دهنم باز موند… یعنی استاد تا این حد پولدار بود ؟

به روی خودم نیاوردم از ماشین پیاده شد و منم پیاده شدم و خجالت زده دنبالش رفتم .. داخل هم کم از بیرون نداشت… مونده بودم ویلای به این بزرگی چرا هیچ کس توش نیست؟

نگاهی به سرتا پام انداخت و گفت

_تا حالا عروس فراری به خونم نیاورده بودم .

خندم گرفت

_منم تا حالا شب عروسیم فرار نکردم .

نگاهش روی صورتم ثابت موند

_بدبخت اون دامادی که چنین عروسکی از دستش رفته .

نگاهش یه جور خاصی بود.یه کم هیز و معنادار… برای اینکه از زیر نگاه خیره ش فرار کنم گفتم

_ببخشید کجا باید بمونم؟

نگاهشو ازم گرفت و به سمت پله ها راه افتد دنبالش رفتم در یکی از اتاقا رو باز کرد و گفت

_می تونی اینجا بمونی .

تشکر کردم و وارد شدم منتظر بودم درو ببنده اما نگاهی به بهم انداخت و زوم روی صورتم گفت

_می تونی زیپ لباستو باز کنی؟اگه بخوای من می تونم کمکت کنم لباستو در بیاری


🍁🍁🍁

هیچی درست نمیشه... مگه اینکه بخوای درستش کنی

🍁🍁🍁🍁


#عروس_استاد

#پارت3


خواستم بگم نه اما فکر کردم هیچ رقمه دستم به پشتم نمیرسه ناچارا سر تکون دادم.

استاد لبخند محوی زد و به سمتم اومد،پشتم رو بهش کردم،با یه دست موهام رو بالا گرفتم و با دست دیگه پیراهنمو نگه داشتم دست استاد تهرانی که به پوست گردنم خورد تمام تنم یخ بست.

حس می کردم زیادی برای باز کردن یه زیپ لفتش میده… نفس هاش پوست گردنم رو می سوزوند بالاخره زیپ رو پایین کشید .

خواستم تشکر کنم که دست داغش رو روی شونه ی برهنه م حس کردم… تمام تنم از ترس به رعشه افتاد. صداش رو زمزمه وار پشت سرم شنیدم

_پوستت خیلی صاف و سفیده.

چیزی نگفتم،دستش رو روی شونه م حرکت داد و خمار گفت

_اگه عروس من بودی نمی ذاشتم فرار کنی .

سریع ازش فاصله گرفتم و گفتم

_میشه از اتاق برید بیرون؟

دستاشو بالا برد و تسلیم وار گفت

_عصبی نشو خانم کوچولو… رفتم.

خیره به من عقب عقب رفت و در اتاق رو بست.

نفس عمیقی کشیدم باورم نمیشد تا چند لحظه پیش استاد تهرانی داشت تنم رو لمس میکرد .

استادی که توی دانشگاه انقدر سرد و خشک بود که حتی منم دورشو خط قرمز کشیده بودم و استثنا باهاش شوخی نمی کردم چون خیلی زود درستو می نداخت و اصلا رحم نداشت.

نفسی صاف کردم. حالا باید چی می پوشیدم؟

تو همین فکرا بودم که صدای استاد از بیرون اومد

_توی کمد اونجا چند دست از لباسای من هست می تونی بپوشی ..

با لبخند به سمت کمدش رفتم پر شده بود از لباس های مختلف مردونه.

دستم رو دراز کردم و یه تیشرت برداشتم .. لباس عروسمو در آوردم و تیشرتمو پوشیدم موهامو باز کردم و زیر پتو خزیدم. شب بدی بود… دقیقا ده دقیقه قبل از عقد فرار کردم اگه بابام دستش بهم می رسید مطمئنم با دست خودش خفم می کرد منو به اون یارو فروخته بود.

افکار و پس زدم و سعی کردم بدون فکر کردن به امشب بخوابم.

***

صبح با حس حضور کسی کنارم چشمامو باز کردم


🍁🍁🍁🍁

هیچی درست نمیشه... مگه اینکه بخوای درستش کنی

🍁🍁🍁

#عروس_استاد

#پارت4


با دیدن استاد تهرانی بالای سرم مثل برق نشستم.نگاهش روی پاهام ثابت مونده بود.سرمو پایین بردم و با دیدن پاهای برهنه م سریع تیشرت رو پایین کشیدم اما قدش انقدر کوتاه بود که نصف بیشتر پاهای صاف و سفیدم توی ذوق می زد.

نگاهش و از پاهام گرفت و به صورتم دوخت .حس می کردم چشماش حالت خاصی دارن… بخوام منصف باشم زیادی خوشتیپ بود.چشم و ابروی مشکی و هیکل ورزشکاری که داشت می تونم بگم نصف دختر های دانشگاه واسش می مردن.شاید برای همین بود که توی دانشگاه انقدر با غرور راه می رفت.

کنارم نشست و گفت

_خوبی؟

سر تکون دادم

_صبحانه ت حاضره… بخور که بریم دانشگاه.

با ترس گفتم

_نه توی دانشگاه نمی تونم. مطمئنا بابام و طاهر اونجا میان سراغم اون وقت منو می کشن .

یه تای ابروش بالا پرید

_طاهر؟

خجالت زده گفتم

_همونی که دیشب قرار بود باهاش ازدواج کنم.

_آهان،چرا فرار کردی؟

نگاهش کردم.حتی یه ثانیه هم چشمشو از روم بر نمی داشت چی می شد بفهمه من معذبم؟

به سختی شروع کردم به حرف زدن:

_گفتم بهتون… اون آدم یه بیمار جنسی بود،با خشونت باهام رفتار می کرد.

نگاهش رو بی پروا روم انداخت

_حیف تو نیست؟دختر به این خوشگلی و کی دلش میاد باهاش خشن باشه؟

لبخندی زدم… بلند شد و گفت

_بیا پایین صبحانه تو بخور،خواهرم اینجا لباس زیاد داره،یه نوشو برات میارم.می ریم دانشگاه.نه بابات نه اون مرده هم نمی تونن باهات کاری بکنن نگران نباش من مواظبتم.

حرفشو که زد حتی واینستاد تا من جوابشو بدم و از اتاق رفت بیرون.


🍁🍁🍁

هیچی درست نمیشه... مگه اینکه بخوای درستش کنی

🍁🍁🍁


#عروس_استاد

#پارت5


دلم نمی خواست برم یه عمر توی دانشگاه برای خودم عزت خریده بودم حالا بابام یکی از همون داد های خوشگلشو سرم بزنه کل حیثیتم به باد میره.

چنان میگم یه عمر انگار دارم برای ارشد می خونم… خوبه هنوز سال اولم . دلو به دریا زدم و بلند شدم که در اتاق باز شد و استاد تهرانی در حالی که یه دست لباس دستش بود به سمتم اومد . لباسا رو به دستم داد،چشمکی حواله م کرد و از اتاق بیرون رفت . مات و مبهوت این چشمکش بودم . خدایا کوه غرور بیرون دانشگاه عجب شخصیتی داشت.

رفتم دستشویی و دست و صورتم و شستم.لباس هایی که استاد برام گذاشته بود و پوشیدم . و رفتم پایین .

خودش حاضر و آماده پشت میز نشسته بود و صبحانه می خورد. با دیدن من اشاره ای به صندلی کنارش کرد و گفت

_بیا بشین .

سری تکون دادم و نشستم برام چای ریخت که پرسیدم

_شما تو خونه ی به این بزرگی تنها زندگی می کنید؟یعنی پدر مادرتون ؟

وسط حرفم پرید

_آره تنهام .

این حرفش یعنی خفه شو بقیش به تو مربوط نیست . مظلومانه نشستم و صبحانه مو خوردم… خیلی زود کنار کشیدم و گفتم

_ممنون استاد .

سری تکون داد برعکس چند دقیقه قبل سرد و خشک شده بود .

بدون اینکه میز و جمع کنه سوئیچش رو از روی میز برداشت و کتش رو تنش کرد همیشه توی دانشگاه تیپ رسمی میزد .

دنبالش رفتم سوار ماشین شدیم ..توی کل راه سکوت کرده بود تا اینکه نزدیک دانشگاه گفت

_ببینم اسمت چی بود؟

خنده م گرفت ولی خودمو کنترل کردم و گفتم

_من مجد هستم،هانا مجد.

ابرویی بالا انداخت و آهانی گفت . ماشینو پارک کرد ،پیاده شدیم… زود تر از من وارد دانشگاه شد منم خواستم به سمت کلاسم برم که یکی بازومو محکم کشید… برگشتم که همون لحظه سیلی محکمی حواله ی صورتم شد و پخش زمین شدم



🍁🍁🍁🍁

هیچی درست نمیشه... مگه اینکه بخوای درستش کنی
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز