2777
2789
عنوان

رمان عروس استاد

| مشاهده متن کامل بحث + 5417 بازدید | 24 پست

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

ندارم عزیز

کلا شما عادت داری رمان نصف نیمه بزاری آره ؟ شما رمان قبلیو کامل کن بعد برو سراغ بعدی ما هم الاف تو تایپیکت نکن

اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم
کلا شما عادت داری رمان نصف نیمه بزاری آره ؟ شما رمان قبلیو کامل کن بعد برو سراغ بعدی ما هم الاف تو ت ...

بله مرض زوحی دارم از اینکه ادما بمانن تو خماری ارضا میشم  نمی دونستی کل سایت می دونه خوب

هیچی درست نمیشه... مگه اینکه بخوای درستش کنی

🍁🍁🍁🍁



#عروس_استاد

#پارت6



ناباور سرمو بلند کردم و به بابام خیره شدم. همه ی بچه های دانشگاه وایستادن و به من نگاه کردن .

بابام با عصبانیت داد کشید :

_حالا کارت به جایی رسیده که منو قال می ذاری؟

بازومو کشید

_می کشمت دختره ی خیره سر .

دستشو بلند کرد که دوباره بزنه اما یکی دستشو توی هوا گرفت.

برگشتم و قیافه ی جدی و اخموعه استاد تهرانی رو دیدم.طوری نگاه می کرد که ادم ازش می ترسید.

دست بابامو باشدت پایین انداخت و گفت

_بریم اتاق من صحبت کنیم.

بابام با عصبانیت داد زد

_چه حرفی اقای محترم ؟ اومدم دخترمو ببرم شوهرش منتظره.

با ترس نگاهی به استاد انداختم.با فکی قفل شده گفت

_اگه نیاین مجبورم حراست خبر کنم اون وقت هر کاری بکنین نمی تونین دخترتونو ببینید.

بابام باز خواست حرف بزنه که تهرانی با تحکم گفت

_از این طرف…

طوری این جمله شو گفت که بابامم نتونست حرف بزنه با هم وارد ساختمون شدن و منم با سری پایین افتاده دنبالشون رفتم .

طبقه ی بالا استاد در یه اتاقو باز کرد بابام چشم غره ای به سمتم رفت و وارد شد خواستم منم برم که تهرانی نذاشت و گفت

_همین جا وایستا.

ناچارا سر تکون دادم در اتاقو بستن .....با استرس راه می رفتم مطمئنم تهرانی هیچ کاری نمی تونست بکنه. من بابامو می شناختم . منو به طاهر فروخته بود خودمم کشتم اما حرف حرف خودش بود . استادم بابای منو نمی شناخت دو تا اخم بهش می کرد و خسته میشد .

نشستم روی صندلی نمی دونم چقدر طول کشید که بالاخره در باز شد و بابام لبخند به لب اومد بیرون . دستشو به سمت استاد دراز کرد اما اون فقط با اخم به بابام نگاه کرد . بابامم به روی خودش نیاورد و به من گفت

_من دیگه میرم دخترم،مبادا اقای تهرانی عزیز و اذیت کنی.

ناباور نگاهش کردم که دستی به سرم کشید و جلوی چشمای بهت زده م رفت . به استاد نگاه کردم که با نفرت گفت

_مرتیکه ی لجن .

بلند شد و پرسیدم:

_چیشد؟چرا بابام رفت چطور راضیش کردین؟

استاد تهرانی نگاه خیره ای بهم انداخت و گفت

_دوبرابر پولی که طاهر داده بود و بهش دادم.

با لبخند محوی ادامه داد:

_به عبارت دیگه تو رو از بابات خریدم خانم کوچولو



🍁🍁🍁

هیچی درست نمیشه... مگه اینکه بخوای درستش کنی

🍁🍁🍁🍁


#عروس_استاد

#پارت7




دهنم باز موند.با تته پته گفتم

_شما چی میگین استاد؟چرا این کارو کردین؟

پوزخندی زد :

_توقع داشتی بدمت دست بابات تا دوباره بشونتت سر سفره ی عقد اون مرد؟

_من یه فکری به حال خودم می کردم اما الان…

درمونده سرمو پایین انداختم.کم پولی نبود پولی که طاهر به بابام داده بود… حالا دوبرابر اون پول رو من چطور به استاد تهرانی برمی گردوندم؟

نالیدم

_من اون پولو چطور جور کنم ؟

بی تفاوت گفت

_من نگفتم اون پول و جور کن.

نگاهش کردم . منو خریده بود حالا منم کل زندگیم رو باید ارباب استادی می بودم که حتی اسمشم نمی دونم. از چاله در اومدم توی چاه افتادم… لعنت به اون بابای لعنتی من که واسه خاطر پول دختر خودش و هم فروخت.

استاد نگاهی به سر تاپام انداخت و گفت

_به اون پولی که بهت دادم نمی ارزی اما…

نگاهش روی لبام ثابت موند،سرشو نزدیک آورد و گفت

_شاید بتونی خوب حال بدی چون هیکلت معرکست.

بعد از حرفش نگاهی به ساعتش انداخت و گفت

_من دیگه برم کلاسم شروع شده

و جلوی چشمای بهت زده ی من رفت.  

شل و وارفته کنار دیوار سر خوردم. منظورش چی بود که حال بدم؟ خدایا حالا من باید بشم یه وسیله برای این استاد که از نگاهش معلوم بود قصد خوبی نداره.  

سرمو بین دستام گرفتم.  باید یه راه نجاتی پیدا می کردم هر طور که شده.

ناچارا بلند شدم و دنبال استاد به کلاس رفتم… روی اولین صندلی که گیرم اومد نشستم.  استاد تهرانی توی کلاسش طوری بود که هیچ کس جرئت یه کلمه حرف رو هم نداشت.  اصلا باورم نمیشد این آدم اخمو چند لحظه پیش چه حرفی بهم زد .

نگاهی به سر تا پاش انداختم خوشتیپ بود… ورزشکار بود اما منو خریده بود. از امشب باید هر کاری اون می گفت می کردم.  خدایا من ظرفیتشو ندارم.

با صدای خشکش به خودم اومدم

_خانم مجد حواستون به کلاسه؟

طوری بد نگام می کرد که سرمو پایین انداختم و آروم گفتم

_بله ببخشید .

چپ چپ نگاهم کرد و دوباره مشغول تدریس شد



🍁🍁🍁🍁

هیچی درست نمیشه... مگه اینکه بخوای درستش کنی
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2834
2835
2108