🍁🍁🍁🍁
#عروس_استاد
#پارت7
دهنم باز موند.با تته پته گفتم
_شما چی میگین استاد؟چرا این کارو کردین؟
پوزخندی زد :
_توقع داشتی بدمت دست بابات تا دوباره بشونتت سر سفره ی عقد اون مرد؟
_من یه فکری به حال خودم می کردم اما الان…
درمونده سرمو پایین انداختم.کم پولی نبود پولی که طاهر به بابام داده بود… حالا دوبرابر اون پول رو من چطور به استاد تهرانی برمی گردوندم؟
نالیدم
_من اون پولو چطور جور کنم ؟
بی تفاوت گفت
_من نگفتم اون پول و جور کن.
نگاهش کردم . منو خریده بود حالا منم کل زندگیم رو باید ارباب استادی می بودم که حتی اسمشم نمی دونم. از چاله در اومدم توی چاه افتادم… لعنت به اون بابای لعنتی من که واسه خاطر پول دختر خودش و هم فروخت.
استاد نگاهی به سر تاپام انداخت و گفت
_به اون پولی که بهت دادم نمی ارزی اما…
نگاهش روی لبام ثابت موند،سرشو نزدیک آورد و گفت
_شاید بتونی خوب حال بدی چون هیکلت معرکست.
بعد از حرفش نگاهی به ساعتش انداخت و گفت
_من دیگه برم کلاسم شروع شده
و جلوی چشمای بهت زده ی من رفت.
شل و وارفته کنار دیوار سر خوردم. منظورش چی بود که حال بدم؟ خدایا حالا من باید بشم یه وسیله برای این استاد که از نگاهش معلوم بود قصد خوبی نداره.
سرمو بین دستام گرفتم. باید یه راه نجاتی پیدا می کردم هر طور که شده.
ناچارا بلند شدم و دنبال استاد به کلاس رفتم… روی اولین صندلی که گیرم اومد نشستم. استاد تهرانی توی کلاسش طوری بود که هیچ کس جرئت یه کلمه حرف رو هم نداشت. اصلا باورم نمیشد این آدم اخمو چند لحظه پیش چه حرفی بهم زد .
نگاهی به سر تا پاش انداختم خوشتیپ بود… ورزشکار بود اما منو خریده بود. از امشب باید هر کاری اون می گفت می کردم. خدایا من ظرفیتشو ندارم.
با صدای خشکش به خودم اومدم
_خانم مجد حواستون به کلاسه؟
طوری بد نگام می کرد که سرمو پایین انداختم و آروم گفتم
_بله ببخشید .
چپ چپ نگاهم کرد و دوباره مشغول تدریس شد
🍁🍁🍁🍁