امشب شوهرم که از سرکار اومد سر هر چیز کوچیکی شروع کرد بهم گیر دادن، مثلا مرغ از مهمونیم مونده بود همشو گرم کردم شروع کرد غر زدن چقدر گرم کردی حروم میشه و این حرفا، سر شام حرف شوهر خواهرم که با هم قهرن پیش اومد حس کردم به خواهرش گفته با باجناقش قهره فقط یک کلمه پرسیدم اونا خبر دارن از قهرتون اگه نمیدونن نگو چون اصلا دوست ندارم خانوادش مخصوصا خواهرش این قضیه رو بدونه، یهو شروع کرد داد و بیداد که اگرم تا الان نمیدونستن فردا میرم به همه میگم و اعلام میکنم، خیلی ازش ناراحت شدم و باهاش دعوام شد این ماه قصد بارداری داشتیم و من قرص خورده بودم باردار شم که چن روز پیش گفت فعلا وقتش نیست بیخیال شیم، که من اون روز خیلی ناراحت شدم ولی گفتم باشه، امشب تو دعوا گفتم تو اصلا تکلیفت با خودت معلوم نیست یکی باید بیاد تکلیف منو با تو معلوم کنه بچه دارم میخوایم بشیم مخالفت میکنی و همه حرفامو بهش زدم حالا هم از خونه زد بیرون، تازه اومده بود خونه، نمی دونم چیکار کنم خیلی ناراحتم دیگه خسته شدم کارمون هر روز شده دعوا سر چیزای الکی