شوهرم همیشه خونه نداشتنشو گردم من میخواد بندازه، قبل گرونی ها گفت میرم یه خونه 100 متری پایین شهر میخواست بگیره اول مخالفت کردم و گفتم با همین پول متراژ کمتر اطراف محل مامانمون بگیره آون موقع میتونست اونم که به متراژ پایین قانع نبود گفت نه، بعدش گفتم دوست داری همونو بگیر که دیگه گفت نه و تو فکر بود جمع کنیم بریم بعد چند سال یه خونه بزرگ اطرف محلمون بگیریم، الان که گرون شده میگه تقصیر تویه تو نزاشتی من اون صد متری و بگیرم جالبه حرفهای خودشم یادش رفته که میگفت نمیگیرم و نمیخوام خودمو صفر کنم و میخواست جمع کنه همش میگه تو نزاشتی من پیشرفت کنم برای من اعصاب نزاشته منم گفتم منو مقصر میدونی جدا شو، اونم گفت از خدامه جدا شم،، بخدا سر پولاش یه مدت خیلی باخت داد که تقصیر شوهر خواهرش بود ماشین خوب میخواست بگیره همون شوهر خواهرش نزاشت وگرنه الان پول چند برابر شده بود اینارو نمیبینه فقط سر خونه همه چیو گردن من انداخته خسته شدم از دعواها و سرکوفتاش تصمیم به جدایی دارم همش میزنه تو سرم با مدرک فوق لیسانس تو خونه ای سر کار نمیری انگار تقصیر من تو مملکت کار پیدا نمیشه
بخدا هر روز با من دعوا میکنه تو باعث شدی از زندگی عقب بیفتم قبل عید گفت طلا و ماشینتو بفروشم خونه بگیرم گفتم باشه هر چی دارم بفروش ولی بعد پشیمون شد حالا هم که انقدر بالا رفته نمیشه گرفت، اینارو نمیبینه فقط میگه چرا نزاشتی اون صد متری و بگیرم بخدا اولش مخالفت کردم ولی بعدش گفتم بگیر، یادش رفته این حرفمو میگه نه نگفتی تقصیر تویه بخدا خسته شدم تو زندگیم آسایش نزاشته برام
من کلا نظر نمیدم . شوهرم الان یه خونه خریده که من اصلا دوسش ندارم . خودش تصمیم گرفته اونا بفروشه و نزدیک مادرش یه خونه بگیره .منم ن میگم بگیر ن میگم نگیر چون میدونم اخرش اگه خوب شد خودش کرده و اگه بد شد من کردم میشه .