بدون لمس دستانت ...
بدون نگاه در چشمانت ...
ولی نمیدانم چرا اسمت را که میبینم خونی روانه ی رگ هایی میشود که خیلی وقت است به سرما خو گرفته اند...
گرم میکند دلم را شیره ی دلنشین و جانبخش تک تک حرفهایت ...
کاش میدانستم با نزدیک بودن بیشترم به تو دومینوی ناموزون زندگیه م فرو نمیریخت ...
میدانی چه میگویم ؟
ناموزونی که تو توانستی شکل دهی به احساسش به لبخندش به گرمیه دلش...
مگر تو چند نفری که پر کردی جای تمام این نداشتن ها را ...
لطافت عشق و محبتت لطافتی است پدرانه برای دخترش
مادریست برای نوزادش
بارانیست برای ابرش
تابش گرمی خورشیدیست برای گلش
و تپش قلب عشقیست برای معشوقه ش ...
آری ..
بگذار خلاصه تر بگویمت ...
دوستت دارم ...❤