تقریبا ۵ سال اول ازدواجم چون توی خانوادشون فقط شوهر من ماشین داشت همگی با ماشین ما همجا میرفتن
فکر کنید ۸ نفر میشستیم توی یه ماشین.
منم هرجا میخواستم برم مادر شوهرم و پسر کوچیک ش همراهمون میومدن.
ولی الان اونای دیگه که ماشین خریدن اصلا مامانشونو آدم حساب نمیکنن
دیگه یواش یواش شوهر منم انگار میخواد عقلش بیاد سر جاش.
ولی واقعا الان یک ساله دلم لک زده برای جمکران ولی نمی گم به شوهرم.
میدونم دوباره میگه همگی بریم