امشب بعد دوهفته کار،مرخصی داشت شام درست کردم گفتم بریم بیرون حالو هوایی عوض کنیم وبچه ها هم بازی کنن ،رفتیم پارک نشستیم پارک شام خوردیم بعد گفت بیا بدمینتون بازی کنیم داشتیم بازی میکردیم ،بعد یهو چنتا پسر مجرد اومدن نزدیک ما رو صندلی نشستن ،من مانتوم کوتاه بود موقعی ک داشتیم بازی میکردیم یهو میرفت بالا خودم معذب شدم ک اینا دارن منو نگاه میکنن گفتم من خسته شدم بشینم تو با بچه ها بازی کن ،داشتم میرفتم بشینم ی لحظه گذری چشمم خورد ب پسرا ک جلوم وایساده بودن ،بعد شوهرم با ناراحتی اومد گفت جمع کن بریم حوصله ندارم گفتم چیشد ،چت شد ،گفتش چرا زل میزنی نگاشون میکنی😳😳😳 گفتم کیو گفت اینارو ،گفتم خو چ کنم جلوم وایسادن ادم ناخوداگاه چشمم میخوره دیگه بعدشم زل نزدم ،هروقت میریم بیرون همیشه ب همین بهانه ها باید دعوا راه بندازه ،میگه تو مرد دیدی باید چشاتو ببندی😳بعد خودش حین رانتدگی هرچی زن از کنار خیابون رد میشه رو با دقت نگاه میکنه ،یا بیرون میریم هر زنی میبینه قشنگ تو چشاش نگاه میکنه و زل میزنه ولی من حساسیت نشون نمیدم ،بعد خودش اینجوری ....من خیلی دوسش دارمو بهش محبت میکنم ولی احساس میکنم همیشه فک میکنه من اگه ی مرد خوشتیپ تر و بهتر از خودش ببینم ممکنه جذبش بشم 😕☹