شوهرم شرکت داره هرشب تلفن داره میره تو اتاقش در اتاقوببنده امشب برادرش که توشرکت باهم هستم زنگ زد رفت تواتاق پسرمم هی میرفت در میزد شوهر مم درو میبست منم اعصابم خورد شد وقتی اومد بیرون گفتم چیزی پنهانی نیست برادرته چرا درو میبندی گفت بخدا تمرکز ندارم باید در بسته باشه بعدم اعصابش خورد شد تو به من اعتماد نداری و لزومی نداره به تو کارای شرکتو بگم بعدشم زد به اعصاب خوردی من نمی گم کارم خوب بوده ولی اونم دیگه خیلی تندش کرد تا بحثی پیش میاد میگه من این زندگی رو نمیخوام