ما دیروز خیلی کم همو دیدیم بعدم من از عصر خونه باباش بودم آقا هم استخر بوده با دوستاش تا آخر شب ک اومد شام خوردیم ساعت ده رفتیم خونمون
من دلم تنگ شده بود براش هی خودمو براش لوس میکردم 🤕اونم هس میگفت خسته م
پاشو فلشو بیار فیلم ببینم و دستم درد میکنه ماساژ بده
خلاصه انقدر اینکاراشو تکرار کرد ک من دیگه اون حس دلتنگیم رو لعنت کردم رفتم کارامو کردم و اومدم تو جام
فلشو گذاشتم فیلم ببینه
منم سرم تو گوشی بود دیگه کلا اون همه توجهم بهش صفر درصد شد
دیگه چند دقیقه گذشت شروع کرد مسخره بازی ک گوشیتو بذار و ...اومد سمتم منم واقعا نتونستم تحملش کنم احساس کردم به اجبار اومده ک من بعد ناراحت نشم
بهش گفتم حسی ندارم الان اونم کشید کنار و فیلم نگاه کرد و خوابید
صبح بیدار شده عیییین برج زهر مار میگم بهش لباس اتو کنم برات جواب نمیده
چایی میخوری جواب نمیده دو سه بار ازش پرسیدم
منم رفتم تو اتاق درم بستم اونم بدون خدافظی رفت
مزززززخررررررف