-يه سال پيش تو اين ساعت يه ساك سبز دستم بود و يه كاور صورتى تنم؛
با يه ترس بزرگ، هيجان و استرس ولى ته دلم يه احساس عجيبى بود ك انگار فقط ميشه حسش كرد نه توصيفش...
وارد اتاق عمل شدم براى چيزى ك بعد ٩ ماه هنوز باورش نميكردمو انگار برام شوخى بود (مادر شدن) ...
بعد از اينكه چشامو بستم و بهوش اومدم احساس كردم زندگيم قبل از تو يه كابوس بوده وقتى بغلت كردم ديدمت بوت كردم و نگات ميكردم فقط يه سوال تو ذهنم بود:
(چه جورى ترو نداشتمو زندگى ميكردم و احساس ميكردم زندگى خيلى قشنگه؟!)
و اينجورى بود ك با تمام اثرات بيهوشى من از ١٢ ظهر دوم ارديبهشت تا صبح روز بعد ك برگشتيم خونمون پلك نزدم نخوابيدم و فقط نگات كردم و به اين فكر كردم ك چقددددددرررر براى خدا بنده ى خوبى بودم ك بهم لياقت داشتن تو و لمس اين حس عظيم رو داده حس مادر شدن و مادر بودن ....
دختر قشنگم عاقل و آروم و مهربونم ميخوام بدونى هر روز بعد از تو از عمرم نگذشته هر روز و هر روز از بودنت از زندگى لذت بردم و ميبرم خداى بزرگم ازت سپاسگذارم ك هرگز ارزنى از لطف و مهربونيتو در حقم دريغ نكردى ازت ميخوام به همه و همه و همه اين نعمت بزرگو بدى خوشبختى ينى داشتن خداى بزرگ و مهربونى ك بهت يه دختر
بده 🙏🏻💚🦄🦋👨👩👧 تَولـدت مُبارك نـاب تَرين حـس زندگيم 💚💚