سلام خانوما.دیشب با شوهرم بحثم شد بهش میگم بیا بریم خونه مادرت زندگی کنین پول پیش بدیم ب بابات وسیله بیاره اخه داره واسمون خونه میسازه.یکی دوسال پیشم اونجا زندگی میکردم چون جاریمم تو اون خونه بود بحث پیش اومد مادر شوهرم گف برین بیرون که الان پشیمونه.الانم من دوس ندارم برم تو اون خونه فقط بخاطر اینکه پول اجاره اینچیزارو بزاریم رو پول خونه تا پدرشوهرم خونه رو زودی اماده کنه.شوهرم میگه اگ بخوای بری اونجا ب من مربوط نیس هر چی بشه حالا منکه سختمه اونجا برم واسه خاطر دوتا مون میگم بریم چون دیگ خسته شدم الانم حاملم استراحتیم مامانم ازم دوره از یطرفم مامانش هوامو داش.حالا دیشب بجثمون شد بهم میگه برو بعد میگه اصلا بعده اینکه بچه بدنیا اومد بچه رو میگیرم تورو طلاق میدم خیلی گریه کردم یبارم سقط داشتم واسه بدرفتاری شوهرمو دست بزنش خیلی حالم بد بود بعدشم افسردگی ماژور ک هنوزم قرص مصرف میکنم.خیلی بد وبیراه گف میگه من و نی نی واسش مهم نیستیم حتی گفتم میندازمش بچه (خدا منو ببخشه بخاطر غلطی ک کردم این حرف زدم) گف مهم نیس مامانم اینا اومده بودن مهمونی خونمون منم باهاشون اومدم خونشون.از دیشب یه اس هم نداده.شما بگین چیکار کنم استرس برام سمه
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
افسردگی گرفتم بعد سقطم دکترم گف بیاری بهتره خودمم دوسداشتم
حالا ديگه بيخيال،يه چند روزي بيخيالش باش خودش زنگ ميزنه،بعدشم بيكاري ميخواي بري خونه مادرشوهر،حالا يه ذره ديرتر آماده شه مهم نيست اعصابتو از سر راه نياوردي كه