با شوهرم سر رفتن به خونه عموم دعوام شده دعوت کردنچون باجناقش اونجاست و با هم قهرن میگه نمیاد منم گفتم دیگه خونه هیچکدوم از فامیلات نمیام خواهرم یکشنبه دعوت کرده گفتم اونجا هم نمیام، ما قصد بچه دار شدن داشتیم ولی امشب بهش گفتم به خاطر کینهای بودنت دیگه نمیخوام بچه دار شیم، و اومدم تو اتاق حالا جاشو تو یه اتاق دیگه انداخته و میگه منم دیگه نمیخوام باهات زندگی کنم و جدا شیم خواهرم قرار بود فردا شب بیان میگه کنسل میکنم، خیلی وقته تو دعواها حرف. جدایی میزنه و همیشه با پادرمیانی خانواده ها آشتی میکنیم ولی الان منم دیگه نمیدونم زندگی باهاش به صلاح است یا نه، فقط دوسش دارم نمیدونم چیکار کنم خوبه
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
مگه جدایی به همین راحتیه منم دقیقا شرایط تورا دارم منتها هروقت بحثمون میشه منو میزاره خونه پدرم من ...
دقیقا عین منامروز تو فکر جدایی بودم ولی بهش فکر میکنم میبینم نمیتونیم بدون اون زندگی کنم حالاهم خودش این خواسته رو داره، از بهطرف فاميل پدریم که فوق العاده رودرواسی دارم باهاشون جمعه دعوت کردم برای اولین بار خونمون. میترسم کش پیدا کنه و پیششون آبروم بره
نه من انقدر ازش متنفرم که دوست دارم جرش بدم.بلاکه.هم خودش هم شوهرش.
منم نسبت به جاری و مادر شوهر همین حس رو دارم ولی بلاک نکردم هی عکسای جور با جور و متنهای فیلسوفانه میذارم تا جر بخورن هر دو.هر جا هم باشن من اونجا نیستم
خداازسرش نگذره که میکشونه بحثارو به خانوادم که اعصاب خوردی براخانوادم درست کنه
من همون اول عقدم ب همسرم گفتم ما هر مشکلی داریم ب خودمون مربوطه... حتی تا پای دادگاه هم بریم... ما ممکنه باز ببخشیم همو ولی خانواده هیچ وقت از ذهنش پاک نمیشه.... اونم تایید کرد ... ب نظرم توهم بهش بگو