شوهرم تصمیم گرفته ورزش کنه و رژیمبگیره بعد دوسال ک امروز و فردا میکرد. دیشب رفتیم کلی پیاده روی کردیم. قرار بود صبح ها هم باهمبریم یکساعت پیاده روی کنیم. حالا امروز ساعت ۵ صبح منو بیدار کرده پاشو بریم. حالا هوا تاریییک ! گفتم زوده هوا تاریکه بزار یکم روشن بشه...
گفت تا روشن بشه ساعت ۷ و ۸ میشع اصلا نمیخواد بریم و قهر کرد گرفت خوابید. منم وقتی هوا روشن شد بیدارش کردم ساعت ۶ .ولی گفت نمیریم . خلاصه منم اعصایم خورد شد و گفتم من دیگ فردا نمیام خودت تنهابرو .سرصبحی و روزمو بدشروع کردم. صبحم ساعت ۸ ک رفت سرکار درو محکم بست.... 💔 از دستش بشدت ناراحتم
همیشه عجله داره اخه کی تو تاریکی میره پیاده روی. ۱۳ بدر همساعت ۸صبح بیدارم کرد ک بریم خونه مامان من.ساعت ۱۰ رسیدیم ولی بازم زود بود و مامانم بنده خدا حمام بود.