چون اصلا مشکلی باهم نداشتیم،سر هیچو پوچ به اینجا رسید
قراربود شوهرم برگرده از سرکار غذا بگیره
نگرفته بود منم کمی ناراحت شدم ولی بعدش گفتم غذای دیشب داریم میخوریم خلاصه داغ کردم غذارو تف کردنخورد،رفت تنها خوابید،روز بعدش بازم ادامه دارشد و پدرمادرم اومدن خونمون همینطوری
اما شوهرم ازعصبانیت رفته بود پدرمادرم ازچهره من فهمیدن ماجرارو خلاصه گفتم بهشون
هرچی زنگ زدن بهش جواب نداد اصلا
به مادرش گفتم تو زنگ بزن شاید ج داد برگشت
بازم نیومد خلاصه بهش گفتیم بنظرت اشکال ندارع برم بامادرم اینا عصبانی هستیم تا فردا و... گفت عیب نداره ماخودمون میایم دنبالت مااومدیم وتو نگو بعد رفتن ما یکسره نشسته زیر پای شوهرم فلان بهت گفتن و.... دوماه گذشته و....جدامون کرد