2777
2789
عنوان

دلم خیلی شکسته

747 بازدید | 23 پست

من دوماهه خونه بابامم ،تو تاپیکهام علت قهر و...هست 

خلاصه بعددوماه حالا قراربود آشتی کنیم

وشوهرم گفته بود امروز میام میبینمت تاحرف بزنیم و...

عصر زنگ زد گفت مریض شدم و... نیومد

انگار من احمقم

( کلا مادرش نمیذارتش بیاد و دعوا هم باشوهرم بوده ربطی ب مادرش هم نداشته)

چیکار کنم آخه

خسته شدم واقعا ،خیلی ناراحتم

اینم ازشانس لعنتی من

مــن،دلم روشن است...خــدا هنوز دوستمــان دارد ⁦♥️⁩🙃⁩

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

مردی که اینقدر تحت فرمان مادرشه همون بهتر که نیاد دنبالت.بیکاریاااا

خب ناراحت همینم

آخه چرا بعد سه سال زندگی اینطورکنه

دارم دق میکنم 

مــن،دلم روشن است...خــدا هنوز دوستمــان دارد ⁦♥️⁩🙃⁩
وقتی خونتون رو ترک میکنید راه دخالت دیگران باز میشه. صبور باش وقتی تصمیم گرفته بیاد میاد

می‌دونم میاد اما وقتی که اینحوریه فردا پسفردا میخواد من ننشو راضی کنم

تو یه ساختمونیم 

مــن،دلم روشن است...خــدا هنوز دوستمــان دارد ⁦♥️⁩🙃⁩
چه معنی میده مرد اجازه بده که مادرش اینهمه تو زندگیش دخالت کنه.این دیگه مرد نیست و ارزش زندگی کردن ب ...

آخه جداشدن به این راحتیه؟ نمی‌دونم باید چیکارکنم دیگه 

مــن،دلم روشن است...خــدا هنوز دوستمــان دارد ⁦♥️⁩🙃⁩
خب ناراحت همینم آخه چرا بعد سه سال زندگی اینطورکنه دارم دق میکنم 

چون عرضه نداره زندگیشو جمع کنه و چشمش به دهن مادرشه ببینه چی میگه.چون اختیار زندگیتونو داده دست مادر اکبیریش.الهی خدا نگذره ازشون

آخه جداشدن به این راحتیه؟ نمی‌دونم باید چیکارکنم دیگه 

نمیگم جدا شو به این زودی.میگم بهش زنگ نزن بیخیالش شو تا اگر عرضه کرد بیاد دنبالت اگرم نیومد اونوقت یه فکری به حال زندگیت بکن.

چون عرضه نداره زندگیشو جمع کنه و چشمش به دهن مادرشه ببینه چی میگه.چون اختیار زندگیتونو داده دست مادر ...

جالب اینجاس ازدواجمون سنتی بوده و انتخاب پدرمادرش

حالا فقط بدشون ازمن میاد 😢

مــن،دلم روشن است...خــدا هنوز دوستمــان دارد ⁦♥️⁩🙃⁩
عزیزم من دوتاازتاپییکاتودیدم متوجه اختلافت نشدم جریان چیه چرااومدی قهر الان چرا انقددوست داری برگردی

چون اصلا مشکلی باهم نداشتیم،سر هیچو پوچ به اینجا رسید 

قراربود شوهرم برگرده از سرکار غذا بگیره

نگرفته بود منم کمی ناراحت شدم ولی بعدش گفتم غذای دیشب داریم میخوریم خلاصه داغ کردم غذارو تف کردنخورد،رفت تنها خوابید،روز بعدش بازم ادامه دارشد و پدرمادرم اومدن خونمون همینطوری

اما شوهرم ازعصبانیت رفته بود پدرمادرم ازچهره من فهمیدن ماجرارو خلاصه گفتم بهشون

هرچی زنگ زدن بهش جواب نداد اصلا

به مادرش گفتم تو زنگ بزن شاید ج داد برگشت

بازم نیومد خلاصه بهش گفتیم بنظرت اشکال ندارع برم بامادرم اینا عصبانی هستیم تا فردا و... گفت عیب نداره ماخودمون میایم دنبالت مااومدیم وتو نگو بعد رفتن ما یکسره نشسته زیر پای شوهرم فلان بهت گفتن و.... دوماه گذشته و....جدامون کرد



مــن،دلم روشن است...خــدا هنوز دوستمــان دارد ⁦♥️⁩🙃⁩
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز