سلام عزیزانم من ادم شاد و پر انرژی هستم هرجا میرم میگن بمب شادی اومد یکجا که نباشم میان دنبالم تعریف از خودم نیست بخدا ازین حالتم متنفرم.چون دیگه حق ندارم ناراحت باشم هیچکس حوصله غمامو نداره.همه منو شاد میخوان درحال شیطونی کردنو رقصیدن.دوتا بچه دارم و مشکل اصلیم زبونمه که بیزارم کرده ازخودم.ببینید یمشکلی برام پیش میاد دنبال راه حلش که میرم به کسایی که مسکلمم براشون مهم نیست درد دل میکنم از سادگیمه که مثلا میخوام از تجربیاتشون بگن برام اخرا مشکلی باشوهرم داشتم فهمیدم ای وای دورو بریام چیا کشیدن ک من روحمم خبر نداشته کلی بدبخت تر از من بودن.طولانی شد صحبتم ببخشید.چکار کنم این دهنم بسته باشه همرو محرم ندونم.چطوری تودار باشم.سیاستم بلد نیستم.رک بگم چطوری این دهنو گل بگیرم شما چکار میکنید.دریغ نکنید لطفا.سپاسگزارم
من مادرم و هر دم دردی ز من زاده می شود.....و این کودک که در جای جای من جان گرفته....و با بطن سرد من خو گرفته...هردم خون مرا می مکد...و استخوان بودن مرا می جود...ودر من زاده می شود....من مادرم و می دانم شکست ضمیر نور چه دردی دارد...و چکیدن میل غزل ار سرانگشتانم چه وزنی دارد...ولی حیف که افتاب مرده است...و اینه چه پوج ز انعکاسی دگر بارور است.....من در عمق پوچ لحظه ها مادرم...زمانی که سکوت از صدای اشک هایم می چکید...و بوسه های پوسیده از لبانم می گریخت...فقط لحظه ها می دانستند که نگاهم ویران خواهد شد...من مادرم و لالایی هایم رفته است...تو بگو چند وقت است مرده ام؟ چند وقت است کودکم در گور خفته است؟
مشاور وقت نمیدن الان گفتن ۱۹فروردین بیا.اخه تا اونموقع من خیلیا رو میبینم.و مشکلاتمم براخودم بزرگ میکنن ی غمایی میخورم که بعدش چقد میخندم از یاداوریشون ولی در لحظ ای که عم دارم نابود میشم.اینطوری نبودم دوتا زایمان پشتسرهم داشتم خیلی حالتام بد شده.