همیشه وقتی ناراحتی بین منو و همسرم پیش میاد من پیش قدم میشدم اصلا طاقت دوری و ناراحتیشو ندارم دیونه میشم
اما اون نه اگه صبح تا شبم گریه کنم و ناراحت باشم نمیگه چته
این بار سر اینکه بچه داشت شیر میخورد منم خسته بودم خوابم برد اومد پیشم با آرنج هلش دادم آخه خیلی خسته بودم بچه م نیم ساعت شیر خورده بود روز شلوغی هم طی کرده بودم
قهر کرد و دو روزمو تو سفر کوفتم کرد چیزی نمیگه ها همین تو خود بودن و محل نذاشتنش دیونم میکنه
سه بار رفتم سراغش محلم نداد که هیچ منو روند
منم گفتم من رباط نیستم آدمم
حالا از اون روز سر سنگینه باهام منم به خودم قول دادم این بار دیگه نمیرم دیگه خودمو خار نمیکنم
اما دارم عصبی میشم خیلی ناراحتم آخه من هیچ کسو ندارم خیلی تنهام