نشسته بوديم خونه مادرشوهرم جاريم و برادرشوهرم و بچش هم رسيدن از راه
بچش يه بسته پفك دستش بود ده سالشم هست گفتم فلاني برو بيرون از اتاق بخور توروخدا جلو بچه نخور حالش بد ميشه
به حرفم توجه نكرد دوباره اومد تو اتاق گفتم مگه من ازت خواهش نكردم گفتم برو بابا 😳😳
دخترمم بقل شوهرم بود گفتم ببين چجوري با بي ادبي با من حرف ميزنه بعدم بي محل به حرف من كرد بسته پفكو اورد جلو دخترم كه بخوره منم از دستش گرفتم گذاشتم كنار گفتم مگه من با تو حرف نميزنم
يهو برادرشوهرم اومد با اخم گفت چيه چرا داد ميزني تازه من داد نزدم يكم بلند حرف زدم خودشون وحشتناكن دعوا ميكنن خونه مادرشوهرم هزارتا فحش جور و ناجور ميدن
براش توضيح دادم برگشت بمن گفت داده كه داده زهر مار كه نداده گفتم از نظر من زهر ماره وقتي ازش خواهش كردم نده چرا مياد ميده به بچه يك ساله؟ برادرشوهرمم گفت چيه خيلي بهت احترام گذاشتيم فك كردي چه خبره
بدت مياد بچتو ببوسيم
حالا سبيل داره اندازه دسته موتور
خوب معلومه بدم مياد ولي من هيچ وقت بهشون بي احترامي نكردم
گفتم بي احترامي من به شماها چي بوده؟ گفت درست حرف بزن منم گفتم من هرجور صباح بدونم با هر كسي حرف ميزنم
بچه مو برداشتم اومدم زير بارون خونه