عروسی پسر خاله شوهرم بود تو یک شهر دیگه . با شوهرم و خانواده اش هر کدوم جدا با ماشین جداگانه رفتیم. مادرشوهر م اینا با اینکه جا داشتند یه کلمه تعارف نکردند که شما ماشین برندارید. باهم بریم.
خلاصه اونجا دائم شوهرم من رو تنها میذاشت و میگفت مثلا با مامانم اینا بیا.
خواهر شوهرام و پسر دایی ها شوهرم زن و شوهر ها هوای همدیگه روداشتند. ولی شوهرم غیبش میزد با پسرخاله هاش میرفتند خوشگذرونی منم تنها میموندم با یه چمدون سنگین. چون سه روز بودیم و عروسی و حنابندون و پاتختی چند بار تکرار شد.
دیگه برگشتن همه با شوهراشون رفتند شهرشون. من تنها و غریب مونده بودم خونه فامیلای شوهرم تا آقا بیاد.
مادرشوهر م هم همش میرفت تو کوچه منتظر شوهرم که منو تنها نذاره.
بعدش که شوهرم اومد بهش اعتراض کردم و گفتم چرا منو تنها میذاری و حواله میکنی به مامانت اینا؟؟؟
من مثل بیوه ها هستم.
اصلا تو که میخواستی خوش بگذرونی چرا منو با خودت بردی.
خلاصه انگ بیمار روانی بودن میخورم هردفعه و دعوا مون میشه.
بنظرتون من بیمار هستم و حق با شوهرمه؟؟؟