دوبارشوهرکرده یه بارم صیغه یه پسره شده بوده بعدپسره میره بایه دخترازدواج میکنه حالابدجورمامانش وخودش تونخ زندگی منن
باباش که دایی شوهرمه اونروززنگ زده بوده به شوهرم چغلی پسرعموی منومیکرده .میگفته پسرعموی زنت میگفت اززنت جداشدی راسته ؟
شوهرمم اومدخونه شاکی که برم سراغ پسرعموت
مامانش که بشه زندایی شوهرم.اونروزامارمنوازخواهرشوهرام میپرسیده میپرسیده من باردارم ؟
الانم رفته بودیم خونشون عیددیدنی همشون اومدن نشستن یکی یکی بعدهرکی واردشد من سختم بودبلندشم مبل نداشتن وزنم هشتادکیلوهستش هی بشین پاشوباخنده گفتم ای بابایکی یکی میاین یه دفه بیاین یه باربلندشیم
دختربیوش که سه تاشوهرکرده نصف سن منوداره برگشته بعداحوالپرسی یه جوری بااضطراب میپرسه عروس عمه راسته میگن بارداری؟😓😓😓😓
گفتم کی میگه
خواهرش برگشت بهش گفت به اونی که میپرسیدمیگقتی باردارباشه به توچه نباشه به توچه
والامن موندم این پدرومادرودخترشون چراافتادن دنبال امارزندگی من اخه
پدره شصت سالش خجاات نمیکشه زنگ زده به شوهرم وسوال کرده بعدکه شوهرم گفته نه والامن زنموطلاق ندادم گفته خداروشکرپس سرخونه زندگیتونید